زهى نادان كه او خورشيد تابان
بنور شمع جويد در بيابان
اگر خورشيد در يكحال بودى
شعاع او بيك منوال بودى
ندانستى كسى كاين پرتو او است
نبودى هيچ فرق از مغز تا پوست
جهان جمله فروغ نور حق دان
حق اندر وى ز پيدايى است پنهان
چو نور حق ندارد نقل و تحويل
نيايد اندر و تغيير و تبديل
تو پندارى جهان خود هست دائم
بذات خويشتن پيوسته قائم
كسى كو عقل دور انديش دارد
بسى سر گشتگى در پيش دارد
زدور انديشى عقل فضولى
يكى شد فلسفى ديگر حلولى
خرد را نيست تاب نور آنروى
برو از بهر او چشم دگر جوى
دو چشم فلسفى چون بود احول
زوحدت ديدن حق شد معطل
زنابينائى آمد رأى تشبيه
زيكچشمى است ادراكات تنزيه
عارف لاهيجى در شرح بيت اخير گويد « : احول آن را مى گويند كه يك چيز را دو بيند چون حكيم فلسفى وجود ممكن را غير واجب اعتقاد كرده و يك حقيقت را دو تصور نموده است و ندانسته است كه نور وجود كه براعيان ممكنه تافته همان نور وجود واجب است و غير يك