در مجلس شما حضور يابم و عقيده و خير خواهى خود را از شما دريغ ندارم .
گفتند : بسيار خوب ، داخل شو ! او هم همراه آنها به دار الندوة وارد شد .
يكى از حاضران رو به جمعيت كرده ، گفت : دربارهء اين مرد ( اشاره به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ) بايد فكرى كنيد ؛ زيرا به خدا سوگند بيم آن مىرود كه بر شما پيروز گردد ( و آئين و عظمت شما را در هم پيچد ) .
از آن ميان يكى پيشنهاد كرد او را « حبس » كنيد تا در زندان جان بدهد . . .
پير مرد نجدى اين نظر را رد كرده ، گفت : بيم آن مىرود كه طرفدارانش بريزند و در يك فرصت مناسب او را از زندان آزاد كنند و او را از اين سرزمين بيرون ببرند ، بايد فكر اساسىترى كنيد .
ديگرى گفت : او را از ميان خود بيرون كنيد تا از دست او راحت شويد ؛ زيرا همين كه از ميان شما بيرون برود هر كار كند ، ضررى به شما نخواهد زد و سر و كارش با ديگران است .
پير مرد نجدى گفت : به خدا سوگند اين هم عقيدهء درستى نيست ، مگر شيرينى گفتار و طلاقت زبان و نفوذ او را در دلها نمىبينيد ، اگر اين كار را انجام دهيد به سراغ ساير عرب مىرود ، گرد او را مىگيرند ، سپس با انبوه جمعيت به سراغ شما باز مىگردد ، شما را از شهرهاى خود مىراند و بزرگان شما را به قتل مىرساند !
جمعيت گفتند : به خدا راست مىگويد ، فكر ديگرى كنيد .
« ابوجهل » كه تا آن وقت ساكت بود به سخن در آمده ، گفت : من عقيدهاى دارم كه غير از آن را صحيح نمىدانم !
گفتند : چه عقيدهاى ؟
گفت : از هر قبيلهاى جوانى شجاع و شمشيرزن را انتخاب مىكنيم و به دست هر يك شمشير برّندهاى مىدهيم تا در فرصتى مناسب دستهجمعى به او حمله كنند ، هنگامى كه به اين صورت او را به قتل برسانيد ، خونش در همهء قبائل پخش مىشود ، و باور نمىكنم طايفهء « بنىهاشم » بتوانند با همهء طوائف قريش بجنگند و
شأن نزول آيات قرآن ( فارسى ) — صفحة 238
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٢٣٨