تعالى نبودى هيچچيز نبودى ، زيرا كه معلوم شد كه موجودى كه غير خداست به خودى خود موجود نمىشود و به غير موجود مىشود و آن غير وجوددهنده ، مىبايد كه موجود باشد ؛ چه معلوم است تا چيزى موجود نباشد چيزى را وجود نمىتواند داد و پيدا كرد . و مثال واضح آنكه چون در خانه بينيم كه چراغ بسيار روشن شده است و دانيم كه روشنى اينها از خود نيست و از چراغى كه روشن نباشد نيست ، پس يقين مىكنيم كه چراغى غير از اين چراغها هست كه اينها همه از آن چراغ روشن شدهاند . و آن ، مىبايد كه مانند اينها از جاى ديگر روشن نشده باشد ، بلكه روشنى آن از خودش باشد دايما كه اگر اين نيز مانند آنها باشد ، چراغ در اين خانه پيدا نشود و اين روشن است . و هركه را اندك عقلى هست ، اين معنى او را يقين مىشود به نوعى كه اصلا احتمال غير اين نمىدهد .
[ معانى من عرف نفسه فقد عرف ربّه ]
مجملا ، بودن خداى تعالى ظاهر است و احتياج به دليل ندارد و مىتواند بود كه يك معناى « من عرف نفسه فقد عرف ربّه » « 1 » باشد ؛ يعنى : هركه آن مقدار عقل دارد كه علم به وجود خود پيدا كند و داند كه او هست بيقين ، و شك در وجود خود نكند ، علم به وجود خداى تعالى پيدا مىكند بىشك .
و معناى ديگر آنكه وجود و هستى خود را ، دليل وجود و هستى خداى تعالى بسازد و از آن منتقل شود به اين ؛ چه هرگاه خود را موجود داند و
هامش
( 1 ) - غرر الحكم ، ج 2 ، ص 625 .
و الحاوي للفتاوي از سيوطى ، ج 2 ، ص 412 و كشف الخفاء از عجلونى ، ج 2 ، ص 362 و الأسرار المرفوعة از على القاري ، ص 351 و الدرر المنتثرة في الأحاديث المشتهرة از سيوطى ، ص 152 به نقل موسوعة أطراف الحديث النبوي الشريف ، ج 8 ، ص 359 .