تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرآن مجيد مترجم مع تفسير حسينى ( فارسى ) — صفحة 516

مساهمون:

ص٥١٦
12 / 53 و به پاكى صفت نمىكنم نفس خود را هر آئينه نفس فرماينده است به بدى مگر آن‌وقت كه مهربانى كند پروردگار من هر آئينه پروردگار من آمرزنده مهربانست ( 53 ) 12 / 54 و گفت پادشاه بياريدش پيش من تا مقرر كنمش خالص براى خدمت خود پس چون سخن گفت با يوسف گفت ( اى يوسف ) هر آئينه تو امروز نزديك ما صاحب قدر و امانت‌دارى ( 54 ) 12 / 55 گفت مقرر كن مرا بر خزانهاى اين سرزمين هر آئينه من محافظت‌كننده داناام ( 55 ) 12 / 56 و همچنين ( يعنى به اين تقريب ) منزلت داديم يوسف را در آن زمين قرار مىگرفت ازان زمين هرجا كه مىخواست مىرسانيم رحمت خود را بهر كه خواهيم و ضائع نه مىكنيم مزد نيكوكاران را ( 56 )
شرح
وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِيو پاك نمىكنم نفس خود را يعنى نمىگويم كه نفس من از ميل به آرزوها مبرّا و معرّا استإِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌبه درستى كه نفس من فرماينده استبِالسُّوءِبه بدى يعنى به معصيتإِلَّا ما رَحِمَ رَبِّيليكن آن را كه بخشد برو پروردگار من كه از فرمان نفس در امان آيدإِنَّ رَبِّيبه درستى كه آفريدگار منغَفُورٌآمرزنده است قصد وى را كه بفعل نيايدرَحِيمٌمهربان است كه به عصمت حمايت نمايد آورده‌اند كه چون با ملك سخنان يوسف عليه السلام باز گفتند آرزومندى وى به ديدار يوسف ع زيادت گشتوَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِو گفت ملك مصر بياريد يوسف ع را نزد منأَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِيتا خالص كنم او را براى خود و مهمات ملك بوى فرمايم در تيسير آورده كه هفت حاجب را با هفتاد مركب آراسته با تاج و لباس ملوكانه به زندان فرستاد و تعظيم هر چه تمام‌تر يوسف عليه السلام را از زندان به بارگاه آوردند در خبر است كه چون يوسف عليه السلام از زندان بيرون مىآمد زندانيان كه به ديدار وى مستأنس بودند خروش برآوردند يوسف عليه السلام ايشان را دلنوازى فرموده دعا كرد كه اللهم اعط عليهم قلوب الاخيار و قصر عليهم النّار و چون نزديك ملك رسيد او را احترام تمام نموده استقبال فرمود نظمز قرب مقدمش چون شه خبر يافت * باستقبال او چون بخت بشتافتكشيدش در كنار خويشتن تنگ * چو سرو گل‌رخ و شمشاد گلرنگبه پهلوى خودش بر تخت بنشاند * به پرسشهاى خوش با وى سخن راندفَلَمَّا كَلَّمَهُپس آن هنگام كه ملك با وى سخن گفت و از تعبير خواب خود پرسيد و جواب دلپذير شنيدقالَگفت ملك اى يوسف عإِنَّكَ الْيَوْمَبه درستى كه تو امروزلَدَيْنانزديك مامَكِينٌبا جاه و قدرىأَمِينٌمؤتمن بر همه چيز ما هر چه مىخواهى از مناصب بخواه و آنچه آرزو دارى با من بگوقالَ اجْعَلْنِيگفت يوسف ع گردان مرا حكم‌كنندهعَلى خَزائِنِ الْأَرْضِبر خزينهاى زمين مصر يعنى مرا بر آنچه حاصل از ولايت مصر باشد از نقود و اطعمه خازن گردانإِنِّي حَفِيظٌبه درستى كه من نگاه‌دارنده و ضبطكننده‌ام ، چيزى را از ان ضائع نكنمعَلِيمٌدانا بمصالح ملك ، هر چه سازم خالى از اصلاح نباشد يا نگاه‌دارنده حسابم و دانا بلغت هر كه با من سخن گويد آورده‌اند كه يوسف عليه السلام هفتاد و دو زبان مىدانست در تفاسير معتبره مذكور است كه ملك تختى از زر سرخ مرصع بانواع جواهر براى يوسف مقرر كرده تاج مكلل بجواهر بر سر وى نهاده و كليدهاى خزاين بوى سپرده زمام اختيار مملكت بقبضه اقتدار او باز داد و عزيز را عزل كرده مهمات وى نيز به عهده يوسف ع واگذاشت در اندك زمانى عزيز را از رشك و حسد درگذشت و ملك بالتماس تمام زليخا را به عقد يوسف ع عليه السلام درآورد و حق سبحانه يوسف عليه السلام را ازو دو پسر داد منشا و فروئيم و تفصيل اين حالات حواله بجواهر التفسيرستوَ كَذلِكَو همچنين كه ملك را برو مهربان گردانيديممَكَّنَّاجاى داديملِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِمر يوسف را در زمين مصر يعنى متمكن ساختيم يوسف ع را به حكومتيَتَبَوَّأُ مِنْهاتا بود كه جاى مىگرفت از ان زمين كه چهل فرسخ در چهل فرسخ عرض داشتحَيْثُ يَشاءُهرجا كه مىخواستنُصِيبُ بِرَحْمَتِنامىرسانيم بنعم خود از نعيم دينى و دنيوى و صورى و معنوىمَنْ نَشاءُهرك را مىخواهيموَ لا نُضِيعُو ضايع و باطل نمىگردانيمأَجْرَ الْمُحْسِنِينَاجر نيكوكاران را