تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرآن مجيد مترجم مع تفسير حسينى ( فارسى ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧
12 / 57 و هر آئينه مزد آخرت بهترست آنان را كه ايمان مىآوردند و پرهيزگارى مىكردند ( 57 ) 12 / 58 و آمدند برادران يوسف پس داخل شدند بر وى پس بشناخت ايشان را و ايشان او را ناشناسا بودند ( 58 ) 12 / 59 و چون مهيّا كرد براى ايشان سامان ايشان را گفت بياريد پيش من برادر ( علاتى ) خود را كه از پدر شماست آيا نمىبينيد كه من تمام مىدهم پيمانه را و من بهترين مهماندارى كنندگانم ( 59 )
شرح
وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِو هرآئينه مزد آخرت به جهت بقا و دوامخَيْرٌبهتر استلِلَّذِينَ آمَنُوامر آنان را كه گرويدند به خداىوَ كانُوا يَتَّقُونَو بودند كه پرهيز مىكردند از فواحش چون يوسف عليه السلام كه باحسان و تقوى از قعر چاه بتخت و جاه رسيد بيت به دنيا و عقبى كسى قدر يافت * كه او جانب صبر و تقوى شتافت القصه يوسف عليه السلام مهمات ملكى در پيش خود گرفته حكم كرد تا مردم به زراعت اشتغال نمودند و انبار خانهاى عالى بنا فرمود و هفت سال هر غله كه حاصل مىشد به قدر كفاف چيزى به مردم مىداد و باقى را با خوشه مضبوط مىساخت تا سالهاى قحط درآمد و در زمين مصر و شام تنگى عام شد مردمان مصر روى به يوسف ع آوردند سال اوّل به نقودى كه داشتند غلّه بديشان فروخت سال دوم بحلى و پيرايه در سال سوم بغلام و كنيزك و در چهارم بدواب و مواشى و در پنجم بضياع و عقار و در ششم به فرزندان و در هفتم همه خط بندگى دادند يوسف عليه السلام صورت حال بملك عرض كرد ملك گفت همه بنده تواند و اختيار پيش تو است يوسف عليه السلام بحضور ملك همه را آزاد كرده و اموال و اولاد و ضياع و عقار هر چه از ايشان گرفته بود بديشان باز داد و حكمت درين آن بود كه مصريان يوسف ع را در وقت خريد و فروخت به صورت بندگان ديده بودند قدرت ازلى همه را طوق بندگى او در گردن نهاد تا كسى را درباره او سخنى بىادبانه نرسد و نتواند گفت - آورده‌اند كه اثر قحط بكنعان رسيده كار بر اولاد يعقوب عليه السلام تنگ شده پسران يعقوب عليه السلام گفتند كه اى پدر در شهر مصر ملكى است كه همه قحطزدگان را مىنوازد و كار غربا و ابناء السبيل به دلخواه ايشان مىسازد نظمز احسانش آسوده برنا و پير * وزو گشته خوش‌دل غريب و فقيربه بخشش ز ابر بهارى فزون * صفات كمالش ز غايت بروناگر فرمائى برويم و طعامى از بهر گرسنگان كنعان بياريم يعقوب عليه السلام اجازت فرمود بنيامين را جهت خدمت خود بازگرفت و ده فرزند ديگر هر يك‌به‌يك شتر و بضاعتى كه داشتند روى به راه نهادند و يك شتر به جهت بنيامين با بضاعتى كه داشت همراه بردندوَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَو آمدند برادران يوسف از كنعان به ملازمت يوسف عفَدَخَلُوا عَلَيْهِپس درآمدند برو ، و رسم خدمت بجا آوردندفَعَرَفَهُمْپس بشناخت يوسف عليه السلام ايشان را در نظر اوّلوَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَو ايشان مر او را ناشناسندگان بودند به جهت طول عهد چه بقول اصح چهل سال از واقعه ايشان گذشته بود يا آنكه يوسف عليه السلام از پس پرده به ايشان سخن گفت او را نشناختند پس يوسف عليه السلام از ايشان پرسيد كه شما كسانيد كه جاسوسان را مىمانيد گفتند اى ملك معاذ اللّه ما پسران يك پدريم كه يعقوب عليه‌السلامست اسرائيل اللّه يوسف عليه السلام گفت كه پدر شما چند فرزند دارد گفتند دوازده پسر داشت يكى را در صغر سن گرگ بخورد و يكى را پدر به جهت خدمت خود نگاه داشت و ما ده تن به ملازمت آمده‌ايم يوسف عليه السلام گفت اينجا كسى باشد كه شما را بشناسد گفتند نى مردم مصر ما را نمىشناسند يوسف عليه السلام گفت يكى از شما اينجا باشد تا برويد آن برادر را بياريد تا حال شما بر من محقق گردد و ايشان قرعه زدند بنام شمعون برآمد پس وى بايستاد يوسف عليه السلام بفرمود تا بضاعت ايشان بستندند و در عوض آن گندم بديشان دادندوَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْو آن هنگام كه بساخت يوسف عليه السلام كار ايشان را و هر يك را يك شتر بار گندم داد و گفتند يك شتر بار دگر به جهت برادر ما كه در خدمت پدرست بدهيد يوسف عليه السلام گفت من بشمار مردم مىدهم نه بشمار شتران ، ايشان مبالغه نمودندقالَگفت يوسفائْتُونِيبياريد به منبِأَخٍ لَكُمْبرادرى كه شما راستمِنْازأَبِيكُمْپدر شما يعنى علاتى است نه اعيانىأَ لا تَرَوْنَآيا نمىبينيدأَنِّي أُوفِي الْكَيْلَآن را كه من به تمام مىپيمايم پيمانه را و حق كسى را بازنمىگيريموَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَو من بهترين فرود آرندگانيم يعنى در انزال مهمانان و اكرام و احسان با ايشان دقيقه فرونمىگذارم -
قرآن مجيد مترجم مع تفسير حسينى ( فارسى ) — صفحة 517 | ترجمه شاه ولى الله دهلوى ( 910 ه - ) وتفسير ملاحسين الواعظ الكاشفى ( 1176 ه - )