الحسن عليه السلام فعرفها ، فقال لها : أتعرفينني ؟ قالت : لا ، قال : أنا ضيفكِ يوم كذا وكذا ، فأمر لها بألف شاة وألف دينار ، وبعث معها رسولًا إلى الحسين عليه السلام ، فأعطاها مثل ذلك ، ثمّ بعثها إلى عبداللَّه بن جعفر ، فأعطاها مثل ذلك . « 1 »
الأمين ، أعيان الشّيعة ، 1 / 565
* * * وأتاه رجل ، فسأله ، فقال عليه السلام : إنّ المسألة لا تصلح إلّافي غرم فادح أو فقر مدقع أوحمالة مفظعة « 2 » ، فقال الرّجل : ما جئت إلّافي إحداهنّ ، فأمر له بمائة دينار . « 3 »
هامش
( 1 ) - مدائنى مىگويد : حضرت امام حسن عليه السلام وحضرت امام حسين عليه السلام وعبداللَّه بن جعفر هر سه به قصد زيارة حج حركت نمودند . اما أثاث ولوازم خود را فراموش كردند . در نتيجة در راه گرفتار گرسنگى وتشنگى شدند . در اين هنگام پيرزنى را ديدند كه در خيمهاى زندگى مىكند . از أو آب خواستند . پيرزن عرض نمود : « اين گوسفند كوچك مال من است . از أو شير بدوشيد وبنوشيد . »
آنان چنين كردند . سپس خواستار غذا شدند . عرض كرد : « من جز اين گوسفند غذاى ديگرى ندارم . پس يكى از شما آن را بكشد . »
آنان نيز چنين كردند وپوست گوسفند را كندند . آنگاه پيرزن از گوشت گوسفند مقدارى را بريان نموده از ميهمانان خود پذيرايى كرد . ميهمانان نيز از آن غذا خوردند ومدتي در همان خيمه أقامت كردند وسپس به راه افتادند . در موقع خداحافظى به پيرزن گفتند : « ما از افراد قريشيم ودر راه رفتن به خانهء خدا مىباشيم . اما وقتي بازگشتيم ، تو نزد ما بيا تا اين بزرگمنشى تو را جبران كنيم . »
چون شب فرا رسيده وهمسر پيرزن به منزل آمد ، اورا از جريان روز آگاه كرد . مرد اندكى رنجيد وبه أو گفت : « واي بر تو ! گوسفند مرا براي افرادى ناشناخته ، كشتهاى ومىپندارى كه آنها از قبيلهء قريش هستند ؟ »
مدت زماني گذشت وزندگى پيرزن به سختى افتاد . ناچار از جايگاه خود كوچ نمود ودر بين راه به مدينه رسيد . در اين بين حضرت امام حسن عليه السلام أو را ديده وشناختند . نزديك رفتند واز أو پرسيدند كه : « آيا مرا مىشناسى ؟ »
پيرزن ابتدأ اظهار نا آشنايى كرد . حضرت فرمودند : « من در فلان روز ميهمان تو بودم . »
سپس دستور داد كه به أو هزار گوسفند وهزار دينار ببخشند واورا با فردى به سوى امام حسين عليه السلام وسپس به سوى عبداللَّهبن جعفر فرستاد وآن دو نيز هر يك به همين مقدار به أو بخشيدند .
ادارهء پژوهش ونگارش ، ترجمهء أعيان الشيعة ، / 38 - 39
( 2 ) - [ البحار : « مقطعة » ]
( 3 ) - مردى نزدش آمد واز أو خواهشى كرد ، در پاسخ أو فرمود : « راستى سؤال خوب نيست مگر براي