اسق أبا عبداللَّه ، فقال له الحسين : عليك شرابك أيّها المرء ، لا عين عليك منِّي ، فقال يزيد :
ألا يا صاح للعجب * دعوتك ذا ولم تجب
إلى الفتيات والشّهو * ات والصّهباء والطّرب
وباطية مكلّلة * عليها سادة العرب
وفيهنّ الّتي تَبَلت * فؤادك ثمّ لم تتب
فنهض الحسين وقال : بل فؤادك يا ابن معاوية تبلت . « 1 »
ابن الأثير ، الكامل ، 3 / 317 - 318
« 1 »
هامش
( 1 ) - عمر بن شبّه روايت كرد : يزيد در زمان خلافت پدرش براي حج سفر كرد ، چون به مدينه رسيد در بزم شراب نشست . ابنعباس وحسين اذن ورود خواستند . به أو گفته شد : « اگر ابنعباس بوى شراب را استشمام كند ، خواهد دانست كه تو باده گسار هستى . »
يزيد اورا نپذيرفت ، ولى حسين را قبول كرد . حسين كه داخل شد ، بوى شراب به عطر آميخته را استشمام كرد وگفت : « آفرين خدا بر اين بوى خوش چقدر خوشايند است . »
يزيد گفت : « اين نوع عطر را در شام مىسازند . »
آنگاه به ساقى گفت : « جامى به من بده . »
به أو داد . گفت : « يك ساغر هم به ابىعبداللَّه بده . »
حسين گفت : « شراب خود را بنوش واز من پرهيز مكن كه من جاسوس نيستم وراز تو را آشكار نخواهم كرد . »
يزيد گفت :ألا يا صاح للعجب * دعوتك ذا ولم تجب
إلى الفتيات والشّهوات * والصّهباء والطّرب
وباطية مكلّلة * عليها سادة العرب
وفيهنّ الّتي تبلت * فؤادك ثمّ لم تتبيعنى : « اى دوست ، بسى شگفت انگيز است . من تو را دعوت مىكنم وتو أجابت نمىكنى . من تو را براي شهوت وتمتع ، به زيبايى دختران ونوشيدن باده واستفاده از طرب ، با يك جام ( باطيه معرّب باديه ) تاجدار ( از حباب شراب ) دعوت مىكنم كه براي آن جام سروران عرب نشسته اند . ميان آن جماعت كسى هست كه دل تو را ربوده وتباه كرده ، واز اين تباهى توبه نكرده است . »