وبكى ، فقال عليّ رضي الله عنه : أما واللَّه ما كان عن رأيي ، فقال : صدقت واللَّه ما اتّهمتك .
ووقع للحسين « 1 » نحو ذلك « 1 » مع عمر وهو على المنبر « 2 » ، فقال له : منبر أبيك واللَّه لا منبر أبي ، فقال عليّ : واللَّه ما أمرت بذلك ، فقال عمر : واللَّه ما اتّهمناك .
زاد ابن سعد أنّه أخذه فأقعده إلى جنبه ، وقال : وهل أنبت الشّعر على رؤوسنا إلّا أبوك ؟ « 3 »
ابن حجر الهيتمي ، الصّواعق المحرقة ، / 105 / عنه : القندوزي ، ينابيع المودّة ، 2 / 465
هامش
( 1 - 1 ) [ لم يرد في الينابيع ]
( 2 ) - [ إلى هنا حكاه عنه في الينابيع ]
( 3 ) - دارقطنى روايت كرد : در وقتي كه أبو بكر بر منبر رسول بود ، حسن رضي الله عنه آمد وگفت : « فرود آي از جاى پدر من . »
أبو بكر گفت : « راست گفتى ، واللَّه كه اين جاى پدر توست . »
آنگاه امام حسين رضي الله عنه آمد ، آن هم چنين سخن فرمود . هر دو برادران ، أبو بكر را از منبر پايين آوردند وحجت ثابت كردند . أبو بكر حيلت پيش آورد ، تا آن كه أبو الحسن آمد وگفت : « واللَّه كه صدور اين سخن براي من وقرار من نبود ، بلكه به خاطرش رسيده ونه من گفته بودم أو را . »
أبو بكر گفت : « اى أبو الحسن ! واللَّه كه من متهم نساختم تو را در اين امر ، ليكن اجماع مسلمانان چنين پسنديده اند به اين معنى . »
وحسين عليه السلام را همين واقعه با عمر شد ، وقتي كه بر منبر بود وعمر نيز وى را گفت : « واللَّه كه اين جا جاى پدر توست . »
ليكن چنانچه گذشته بود از راه تأديب به عرض مىرسانيد . در اين اثنا على رضي الله عنه آمد وفرمود : « امر نكرده بودم ، به اين سخن ، ليكن به خاطرش چنين رسيد . »
عمر گفت : « واللَّه كه شما را متهم به اين نداشتيم . »
روايت ابن سعد آن است كه : عمر ، حسين عليه السلام را گرفت وبه پهلوى خود نشاند وگفت : « آيا موى بر سر ما نرسته است مگر به سبب پدر شما ؟ »
جهرمى ، ترجمهء صواعق المحرقة ، / 312