هامش
عمر پاسخ داد : « به خدا قسم گردنت را مىزنم ! »
( وعلي عليه السلام سه بار اين سؤال را تكرار كرد تا حجت را بر آنان تمام كند ) . وبعد دستش را - درحالى كه كف دست را بسته بود - دراز كرد . أبو بكر هم دست به دست أو زد وبه همين مقدار كفايت كرد .
علي عليه السلام قبل از اين كه بيعت كند - درحالى كه ريسمان به گردنش بود - خطاب به پيامبر ندا كرد : « اى پسر مادرم ! اين قوم مرا خوار كردند وچيزى نمانده بود كه مرا بكشند . »
به زبير گفتند : « بيعت كن . »
ولى أو ممانعت كرد ! در اين هنگام عمر وخالد ومغيره همراه عدهاى به وى حملهور شدند وشمشيرش را گرفتند وآنقدر بر زمين زدند تا شكست وشمشيرش را از غلاف بيرون آوردند .
زبير ، درحالى كه عمر بر سينهاش نشسته بود گفت : « اى پسر صهاك ! به خدا اگر شمشيرم در دستم بود تو را از من دور مىكرد . »
وسپس بيعت نمود .
سلمان مىگويد : سپس مرا گرفتند وچنان بر گردنم زدند كه مانند غدهاى باد كرد . بعد دستم را گرفتند وبه اجبار بيعت نمودم .
بعد هم أبو ذر ومقداد به زور بيعت كردند . وهيچ كس جز علي عليه السلام وما چهار نفر به اجبار بيعت نكرد .
زبير از همهء ما شديدتر صحبت مىكرد ، أو بعد از بيعت گفت : « اى پسر صهاك ! به خدا قسم اگر اين طاغيان كه به كمك تو آمدهاند نبودند ، جرئت نمىكردى به من نزديك شوى درحالى كه شمشير در دستم باشد ؛ زيرا من ترس وپستى تو را خوب مىدانم ، ولى طاغيانى يافتهاى كه با آنها خود را تقويت كرده وغالب شدهاى . »
عمر غضبناك شد وگفت : « چرا نام « صهاك » را مىبرى ؟ »
زبير جواب داد : « مگر « صهاك » كيست وچرا نامش را نبرم ؟ « صهاك » زناكار بود ، آيا اين را انكار مىكنى ؟ آيا كنيز حبشي جدم عبد المطلب نبود كه جدت « نفيل » با أو زنا كرد وپدرت « خطاب » متولد شد ؟ عبد المطلب هم أو را به جدت كه با أو زنا كرده بود بخشيد ، پس پدرت « خطاب » غلام جد من وفرزند زناكار است ! »
در اين هنگام ، أبو بكر ميانجىگرى نمود وآنها را از يكديگر جدا نمود .
سليمبن قيس مىگويد : از سلمان پرسيدم : « آيا با أبو بكر بيعت كردى وچيزى نگفتى ؟ »
سلمان پاسخ داد : بعد از بيعت چنين گفتم : « تا آخر روزگار بدبختى خود را خريديد . هيچ مىدانى چه ضررى به خود زدهايد . كارى انجام داديد واشتباه كرديد . سنت وروش پيشينيان خود را كه افتراق واختلاف بود عملىكرديد . واز رويهء پيامبر سرپيچى كرديد ، خلافت را از معدن آن وأهل آن خارج كرديد . »