تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادنامه علامه شريف رضى ( فارسى ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
فرزند سوگوارت در فراق تو ، حيران و سرگردان به اين سو و آن سو مىدود و هراسان در جستجوى پناهگاهى است اما او چگونه تسلّى يابد و كدامين پناهگاهى است كه بتواند به او آرامش و تسلّى بخشد جز دژ محكم صبر و شكيب ! ؟ تازه اگر آن هم بتواند در اين عرصهء هولناك ، كار ساز باشد . آرى جز صبر و تحمل ، پناهگاهى ديگر نيست اما بهر حال چون حادثه بسيار تلخ و رويداد بس بزرگ است ، اين پناهگاه نيز مفيد واقع نمىشود و اين دژ محكم نيز فرو مىريزد و سيل اشك سرازير شده از دل طوفان گرفته ديواره‌هاى اين قلعه را هم ، درهم مىكوبد . اما اين بار ، شرم و كرامت را سپر قرار مىدهم و بدان وسيله كوهى استوار و سدى پايدار در برابر اين هجمهء اندوه ، فراهم مىسازم و سرشك از رخسار ، پاك مىكنم كه فرزند مصيبت زدهء تو رقبا و حسودان ناجوانمرد ، بسيار دارد كه اگر آنان بى ثباتى و تزلزل مرا در اين حادثه و رخ داد بفهمند ، دلشاد مىشوند و عقده‌هاى دل مىگشايند . مادر ! اگر تو آن گوهر نفيس و آن درّ گرانبهائى هستى من كه در باز پس گرفتن آن از دست دشمن غارتگر از پرداخت هر فدا و تاوانى ، دريغ ندارم امّا افسوس كه ترا مرگ از دست من ربوده و از چنگ او ، رفته‌اى باز نمىگردد . اى مادر ! اگر تو بدست دشمنى اسير شده بودى كه امكان خلاصى و رهائى تو وجود مىداشت براى آزادى تو لشكرى انبوه فراهم مىساختم لشكرى كه گروهان منظم زير پرچم واحد من به حركت در مىآمدند . لشكرى با نظاميان مسلّح و آماده براى پيكار . لشكرى كه سربازان آن از ظلمت شب سرمه چشم و از حلقه‌هاى آهنين آرايش تن فراهم آورده و دل به صفوف دشمن مىزنند و در دلاورى ، همچون شير و در صلابت ، همانند صخره و در درخشندگى ، مثل شمشير لخت و در غرّش و فرياد ، بسان ابر و در جوشندگى و شادابى ، خون را مانند هستند . مادر ! در اندوه فقدان تو ، صبر و شكيب را از دست داده‌ام و موقعيت اجتماعى و شخصيت خود را فراموش كرده‌ام . گاهى كه بغض در گلويم جمع مىشود و سعى مىكنم اندوه و غصه ترا آشكار نسازم ولى بى اختيار بغض در گلويم مىتركد و گاهى هم ، غم دلم به صورت نفسى عميق و سوزان خارج مىشود و بالأخره در رشته‌هاى غصهء مرگ تو در پيچ و تابم . مادر ! تو آن مادر فداكار و خوبى هستى كه هميشه من آرزو داشتم كه پيشمرگ تو شوم اما سختىهاى روزگار ترا زود از دست ما ربود .