چه « 1 » تغيّر ، مخصوص اين عالم جسمانى است كه به واسطهء مادّه قبول تغيّر مىكند ، چرا كه تغيّر بىمادّه صورت نمىبندد ، و چون تغيّر ذاتى طبيعت است علّت نمىخواهد چرا كه ذاتى شىء معلول و مجعول نمىباشد بلكه جعل او تابع جعل اصل آن حقيقت است .
پس تجدّد اجسام در صفات و اوضاع و جميع عوارض تابع تجدّد طبيعت است و تجدّد طبيعت را ذاتى است و محتاج به علّتى نه ، و چون هيچ جسمى خالى از طبيعيت نيست پس هيچ جسمى خالى از تغيّر و تجدّد و حركت نيست در هيچ آنى از آنات ، پس همهء اجسام بالفعل متحرّكند دائماً و هر دم شخصى مىرود و شخصى ديگر از كتم عدم به وجود مىآيد ، و تغيّر طبيعت عين ثُبات اوست به اين معنى كه ثُباتى ندارد به جز آنكه با آنات متجدّد مىشود ، چنان كه بالقوّه بودن هيولى عين فعليّت اوست به اين معنى كه فعليّتى ندارد به جز آنكه قوّهء همهء فعلهاست .
پس موجودات جسمانيّه همه باقىاند و همه هالكند . امّا بقا به سبب تجدّد صُوَر با آنات ، و امّا هلاك به سبب فناى صورت اولى بعد از تجدّد ثانيه ، و اطلاق بقا بر همچنين چيزى بر سبيل مجاز تواند بود ، چه « 2 » زمان متعارف موهوم الاتّصال را كه معنى بقا را بىملاحظهء آن تصوّر نمىتوان كرد بقا نيست .
و تحقيق مقام آنكه حقيقت هر ذرّهاى از ذرّات عالم نسبت به ذاتش نه نسبت به علم حقّ تعالى به او نيستى است كه به رابطهء وجود [ ى ] علمى كه صورت معلوميّت او را با حقّ هست از فيض جود حقّ تعالى وجود بر وى به حسب قابليّتش طارى مىشود ، و بعد از يافتن اين هستى عارضى به حكم « كُلُّ شَيْءٍ
هامش
( 1 ) - الف : « چو » .
( 2 ) - الف : « چو » .