در فرهنگ اسدى ذيل كلمهء فرهست بمعنى جادويى « 1 » شعرى از ابو نصر مرغزى آورده است كه معنى حقيقى تنبل و نيرنگ و جادو و فرهست را نشان مىدهد :
نيست را هست كند تنبل اوى * هست را نيست كند فرهستش
و فرخى در معنى مجازى حيله و مكر گويد :
نشود بر تو هيچ روى به كار * هيچ دستان و تنبل و نيرنگ
از نظاير افسون و نيرنگ هم در فارسى كلمهء جادو است كه از معنى اصلى اسمى چاره و چارهگرى و تدبير ، و معنى وصفى چارهگر و مدبّر كه استعمالش در نظم و نثر قديم فراوانست بمعانى مجازى سحر و ساحر و فريب و فريبنده و مكر و مكّار و همانند آن نقل و تحوّل يافته ، چنان كه در عربى لفظ حيله از معنى حقيقى چاره و تدبير در معنى مجازى مكر و تزوير ، و كلمهء سحر نيز بمعانى جادو و چشم بندى و دروغ و تدليس و تلبيس به كار رفته است .
ناصر خسرو در جادو بمعنى ساحر كه استعمال وصفى صحيح كلمه است گفته :
در دست زمان سپيد شد زاغت * كس زاغ سپيد كرد جز جادو
جادوى زمانه را يكى پرّ است * زين سوش سيه سپيد ديگر سو
هامش
( 1 ) - در فرهنگ برهان قاطع مىنويسد فرهست بر وزن بدمست بمعنى جادو و جادويى و سحر و ساحرى باشد » - از شعر ابو نصر مرغزى فرق ما بين جادو و فرهست با تنبل و نيرنگ اين طور معلوم مىشود كه فرهست موجود را معدوم مىسازد و تنبل امر معدوم را موجود نشان ميدهد چنان كه عمل شعبدهباز و نيرنگساز است ؟