نفس مردم آنست كه بدين حال « رسد » « 1 » و شقاوت « آنكه وى را اين حال و كمال نباشد و تقصير كرده باشد در تحصيل و نه هر نفسى را از اين شوق باشد بدين تحصيل براى آنكه مردم باندكى بايد كه ممكن است در حق نفس مردم كه بدين حال رسد وى را شوق » « 2 » نباشد بدين كمال [ و اين حال ] « 3 » و بيشترى از نفوس « از حال بدانيد و هر نفسى كه او را اين شوق نباشد و اگر افعال وى و اعتقاد وى بر موجب امر الهى باشد وى را سعادت باشد و » « 4 » اگر بر خلاف اين باشد در شقاوت « بماند » « 5 » .
هامش
( 1 ) - س آ م د ل ح ف . برسد
( 2 ) - ف : آنكه او را اين كمال نباشد و مقصر باشد در تحصيل اسباب اين سعادت و نه هر نفسى را اين شوق باشد براى آنكه تا مردم بداند كه در حق نفس او ممكن است كه بدين كمال رسد او را شوق - س آ : آنست كه وى را شوق باشد به اين حال و اين كمال و تقصير كرده باشد در تحصيل كردن و اين شوق نه هر نفسى را باشد براى آنكه مردم ندانند كه ممكن است در حق نفس مردم كه بدين رسد لا جرم وى را شوق - م د ح ل : آنست كه بدين حال برسد و شقاوت آنكه او را كمال نباشد و مقصر باشد در تحصيل اسباب آن سعادت و نه هر نفسى را اين شوق باشد براى آنكه تا مردم نداند كه در حق نفس او ممكن است كه بدين كمال رسد او را شوقى .
( 3 ) - م د ل ح ف ندارد
( 4 ) - م د ل ح ف : آنند كه اين حال خود ندانند ، اما اگر نفسى باشد كه او را اين شوق نباشد « الا » آنكه اعتقاد و افعال او بر موجب امر الهى و بر وفق شريعت حق باشد به سعادتى برسد و - آ س : مردم اين حال ندانند و هر نفسى كه وى را اين شوق نباشد اگر افعال و اعتقاد وى بر موجب دين الهى باشد هم وى را سعادت باشد و .
( 5 ) - م د ل ح ف : ماند و كلّ ميسّر لما خلق له - آ س : باشد و اللّه ذو الفضل العظيم .