كه پس از تلاش بسيار از دست رفته بود ، زنده شد و به حاضران مجلس گفت : « من بوى يوسف را مىشنوم » .
وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ
- چون كاروان به راه افتاد پدرشان گفت : بوى يوسف مىشنوم » .
امّا حاضران سخن او را تصديق نكردند ، زيرا :
اوّلا : آنان اميد يعقوب را ناشى از محبّت عميق نسبت به يوسف مىدانستند .
ثانيا : به نظر ايشان معقول نمىنمود كه كسى بتواند بوى فرزند را از مسافتى دور ، حدود ده روز راه ، بشنود . از اين رو يعقوب گفت :
لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ
- اگر مرا ديوانه نخوانيد » .
اگر به ضعف انديشهء من حمل نكنيد و نظر مرا باطل نشماريد .
در اين جا اين سؤال پيش مىآيد كه آيا حس ششم ، كه از تمركز آگاهيهاى آدمى پديد مىآيد ، بود كه / 262 يعقوب را از آمدن كاروان و آوردن پيراهن آگاه ساخت يا اعجاز غيبى ؟
[ 95 ] يعقوب به رغم مخالفت فرزندان در مورد شنيدن بوى يوسف از گفتهء خود برنگشت ، امّا آنان بر مخالفت خود تأكيد كردند و سوگند خوردند كه وى در همان خطاى كهن خود باقى است .
قالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ
- گفتند به خدا سوگند تو در همان ضلالت ديرينهء خويش هستى » .
چرا كه وى منتظر پسر گم شدهء خود در جهان غمها بود كه در عالم بشريّت از اين نوع بسيار رخ مىدهد .
يعقوب بينايى خود را باز يافت
[ 96 ] بشير كه گويا مسافت ميان فلسطين و مصر را ده روزه طى كرده بود ، پيراهن را آورد و بر صورت يعقوب انداخت ، يعقوب بينايى خود را باز يافت و اين به