كه رحمت ( باران ) مىآورد .
/ 250
از رحمت خدا نوميد نباشيد
رهنمودهايى از آيات :
برادران با غمى تازه و عهدى شكسته نزد پدر آمدند . يعقوب باور نكرد كه برادرشان دزدى كرده باشد و گفت كه حيلهء تازهاى ساختهاند . امّا شكيبايى گزيد و به خداى دانا و فرزانه دل بست . فرزندان را به حال خود گذاشت و گريه بر يوسف را از نو آغاز كرد تا به حدّ نابينايى رسيد و هر نگرنده غمى انبوه را بر چهرهء او مىديد ، غمى كه او نهانش مىداشت و فرو مىخورد . برادران دل بر او سوزاندند و گفتند :
- تو مدام براى يوسف اشك مىريزى ، و اين كار تو را هلاك خواهد كرد » ! امّا يعقوب با تكيه بر ايمان خود نوميد نشد و گفت : « غم و اندوهم را به خدايى كه مىدانم ارحم راحمين است كه مىگويم . او به وعدهاش كه يوسف را خليفهء خود قرار خواهد داد و برادران پيش او به سجده خواهند افتاد وفا مىكند » . نيز يعقوب فرمود تا رهايى بنيامين را پيگيرى كنند شايد به يوسف مقرّ باشند و از نوميدى كه سرمايهء كافرانى است به خدا و رحمت گستردهء او باور ندارند بازداشت . برادران دستور پدر را پذيرفتند و پشيمانى آنان بر كارى كه كرده بودند به مرز توبهء خالص رسيد .
/ 251 آن گاه برادران به مصر رفتند و با تضرّع به « عزيز » گفتند : « ما گرفتار بلا و فقر شدهايم و سرمايهء ناچيزى آوردهايم و تمنّا مىكنيم كه آن را « نيك » منظور بدارى و پيمانهاى نيك و كامل به ما بدهى و با آزاد كردن برادرمان بر ما تصدّق كنى ، خداوند كسانى را كه در راه رضاى خدا نيكى مىكنند ، پاداش مىدهد » .
يوسف ديد كه هنگام آن فرا رسيده كه خود را معرّفى كند ، گفت :
« آيا به ياد داريد كه به هنگام نادانى با يوسف چه كرديد ؟ شما