يوسف را فرا گرفته بود : زن عزيز وى را به زندان تهديد كرد ، عوامل نفسانى او را بر مىانگيخت . در حالى وى كه در عنفوان جوانى بود ، زنى زيبا و جوان خود را در اختيار او مىگذاشت ، شهوت جنسى در اوج خود بود ، ليكن وى به لطف خدا از فسق رهايى يافت چنان كه گفت :
وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ
- .
[ 54 ] چون برائت يوسف نزد پادشاه ثابت شد ، خواست او را از مقرّبان قرار دهد .
وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي
- پادشاه گفت : او را نزد من بياوريد تا همنشين خاص خود گردانم . » يعنى او را از خاصان قرار مىدهم و در كارها از او يارى مىجويم ، كه نزديك به مفهوم وزارت در تداول امروز است .
يوسف نزد پادشاه آمد و با وى سخن گفت . پادشاه رشد عقلى و كمال شخصيّت او را از خلال سخنش دريافت : « المرء مخبوء تحت لسانه » ، از اين رو مناصب مهمّى به او بخشيد .
فَلَمَّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ
- و چون با او سخن گفت : تو از امروز نزد ما صاحب مكانت و امين هستى . » يعنى منزلتى استوار دارى و ما به تو اعتماد داريم .
[ 55 ] امّا يوسف به اين بسنده نكرد و به تحوّل ناگهانى از زندان تا رسيدن به مقام وزارت شاد نشد ، بلكه كوشش كرد تا به هدف دور تر خود برسد .
/ 220
قالَ اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ
- گفت : مرا بر خزاين اين سرزمين بگمار . » از وى وزارت ماليّه و ادارهء منابع مالى را خواست ، زيرا او مىدانست كه دشوارى اساسى دولت مسئلهء خشك سالى بود كه در آيندهء نزديك آنان را فرو مىگرفت و مىبايست براى حلّ اين مسئله تلاش مىكرد و از سوى ديگر به هدايت مردم مىپرداخت .