در خبرى نكته آموز از پيامبر گرامى آمده است كه در اين باره گفت : « از يوسف و كرامت و صبرش در شگفت ماندم . از وى دربارهء تعبير خواب گاوهاى لاغر و فربه پرسيدند ، اگر من به جاى او بودم پاسخ نمىدادم مگر به شرط خروج از زندان . از يوسف و كرامت و صبرش در عجب ماندم ، آن گاه كه رسول نزد او آمد ، گفت : به نزد ارباب برگرد . اگر من جاى او بودم در حالى كه سالها در زندان مانده بودم فورا اجابت مىكردم و به دربار مىرفتم و عذر نمىآوردم . يوسف بردبار و شكيبا بود » . « 20 » [ 51 ] بارى ، يوسف در زندان ماند تا دربارهء حبس او تحقيق به پايان رسد .
ملك زنان را احضار كرد و از سبب بريدن دستهايشان پرسيد . آيا يوسف - العياذ باللّه - كار زشتى كرده بود ؟ پاسخى نتوانستند بدهند و به حقيقت امر اقرار كردند و گفتند : يوسف پاكدامن است و آنان بودند كه از او همبسترى خواستند .
قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ
- گفت : اى زنان ! آن گاه كه خواستار تن يوسف مىبوديد حكايت شما چه بود ؟ » خطاب به زنان گفت : « آيا شما او را اهل اين كار مىدانستيد ؟ » .
قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ
- گفتند : پناه بر خدا . او را هيچ گناهكار نمىدانيم . » گفتند : « وى كاملا پاك و منزّه است » . آن گاه از تهمت فسق به يوسف زدن استعاذه كردند ، و چون اين گواهى انجام گرفت ، زن عزيز هم ناگزير از اعتراف شد .
/ 218
قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ
- زن عزيز گفت : اكنون حق آشكار شد . » و گفت : « اكنون حق از باطل آشكار شد .
أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ
- من خواستار تن او مىبودم و
هامش
( 20 ) - نور الثقلين ، ج 2 ، ص 431 .