تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير هدايت (فارسى) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
مىآيند تا شايد تاريكى شب بر گريهء دروغين آنان پرده بركشد . / 172
وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ
- شب هنگام ، گريان نزد پدرشان آمدند . » [ 17 ] امّا پيش از آن كه يعقوب از يوسف كه وى را در ميان آنان نمىبيند بپرسد مىگويند .
قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ
- گفتند : اى پدر ! ما به اسب تافتن رفته بوديم و يوسف را نزد كالاى خود گذاشته بوديم ، پس گرگ او را خورد . » ليكن چون دروغ مىگفتند و به گفتهء خود ايمان نداشتند ، سخنى از دهانشان پريد كه نهفته را آشكار كرد .
وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ
- و هر چند هم راست بگوييم تو سخن ما را باور ندارى . » يعنى اگر هم راست بگوييم باور نخواهى كرد . هر گاه سخن برادران واقعا راست مىبود ، شواهد موجود صدق سخن ايشان را اثبات مىكرد و نيازى به اين كلام نداشتند . [ 18 ] برادران حيوانى را سر بريدند و پيراهن يوسف را به خون آن آلودند ، غافل از اين كه خون آدمى را خون حيوان حتّى پس از بسته شدن فرق دارد و به آسانى تشخيص داده مىشود و نيز فراموش كردند كه پيراهن را پاره كنند ، زيرا گرگ پيراهن قربانى خود را از تنش در نمىآورد تا او را بخورد .
وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً
- جامه‌اش را كه به خون دروغين آغشته بود آوردند ، گفت : نفس شما كارى را در نظرتان بياراسته است . » و در حديث آمده است : آن گاه كه يعقوب پيراهن را ديد ، گفت : « اى يوسف ، گرگى مهربان تو را خورده است . گوشت را خورده و پيراهنت را پاره نكرده