استاد ابراهيم امينى در كنار بستر علّامه طباطبايى
علّامه در ماههاى آخر عمرش ديگر به امور دنيا توجهى نداشت . از امور دنيا غافل بود و در عالم ديگرى سير مىكرد . ذكر خدا را برلب داشت . از دنيا بريده بود و به جهان ديگر پيوسته بود . در روزهاى آخر عمرش حتى به آب و غذا هم توجّه نداشت .
چند روز قبل از وفاتش به يكى از دوستان فرموده بود من ديگر ميل به چاى ندارم و گفتهام سماور را در جهان آخرت روشن كنند .
ميلم به غذا نمىكشد و غذا نمىخواهم و بعد از آن هم غذا ميل نفرمود ، با كسى سخن نمىگفت و حيرتزده به گوشهء اتاق نگاه مىكرد .
در يكى از شبهاى آخر عمر در خدمت او بودم در بستر نشسته بود و با چشمهاى نافذش به گوشهء اتاق نگاه مىكرد ولى ياراى سخن گفتن نداشت .
خواستم سخن و دستورى از او بشنوم و به يادگار داشته باشم ولى چندان اميدى به پاسخ شنيدن نداشتم .
عرض كردم : براى توجّه به خدا و حضور قلب در نماز چه راهى را توصيه مىفرماييد ؟