يكى از شاگردان مىگويد : روزى به عيادت رفتم ؛ درحالىكه حالشان سنگين بود ، ديدم تمام چراغهاى اطاقها را روشن نموده ؛ و لباس خود را بر تن كرده با عمامه و عبا و با حالت ابتهاج و سر و رى زائد الوصف در اطاقها گردش مىكنند ؛ و گويا انتظار آمدن كسى را داشتند .
از يكى از فضلاء قم كه از اساتيد بندهزاده « 1 » هستند نقل شده كه مىگفت : من در روزهاى آخر عمر علّامه عصرها به منزل ايشان مىرفتم تا أوّلا اگر چيزى در منزل نياز داشته باشند تهيّه كنم و ثانيا قدرى ايشان را صحن منزل راه ببرم .
روزى به منزل ايشان رفتم و پس از سلام عرض كردم : آقا به چيزى احتياج داريد ؟
ايشان چند مرتبه فرمودند : احتياج دارم ! احتياج دارم ! احتياج دارم ! من متوجّه شدم كه گويا منظور علّامه مطلب ديگرى است ؛ و ايشان در افق ديگرى سير مىكنند ؛ و سپس به درون اطاقى راهنمايى شدم علّامه هم وارد همان اطاق شدند و درحالىكه دائما چشمشان بسته بود و باز نمىكردند به اذكارى مشغول بودند كه من نتوانستم بفهمم به چه ذكرى اشتغال دارند ؛ تا اينكه موقع نماز مغرب رسيد ؛ من ديدم علّامه در همان حالى كه چشمانشان بسته بود بدون اينكه به آسمان نظر كنند مشغول اذان گفتن شدند ؛ و سپس شروع كردند به خواندن نماز مغرب .
من از كنار اطاق دستمال كاغذى برداشته و در مقابل ايشان روى دست قرار دادم تا برآن سجده كنند . ايشان برروى آن سجده نكردند ؛ با خود گفتم شايد از اين جهت كه دستمال كاغذى در دست من است و به جايى اتكاء و اعتماد ندارد
هامش
( 1 ) منظور ، آقازاده آية اللّه سيد محمد حسين حسينى تهرانى است .