استاد به ديوان حافظ و اشعار آن علاقهء خاصى داشتند و بعضى اوقات وقتى در محضرشان يكى از اشعار والاى حافظ خوانده مىشد ، ايشان آن را تفسير مىكردند ، ولى حدود را كاملا حفظ مىكردند تا عرفان ، عرفان باشد و فلسفه ، فلسفه « 1 » .
ايشان مىفرمودند : مدتها بود كه براى من مسألهء رابطهء واجب و ممكن خوب روشن نبود و با اينكه مىدانستم واجب الوجود ، واجبالوجود است و ممكن الوجود ، ممكن الوجود ؛ رابطهء اين دو با يكديگر مبهم بود تا اينكه به اين غزل حافظ برخورد كردم و مطلب برايم روشن شد :
پيش از اينت از اين انديشهء عشاق * مهرورزى تو با ما شهرهء آفاق بود
ياد باد آن صحبت شبها كه با نوشين لبان * بحث سرعشق و ذكر حلقهء عشاق بود
سايهء معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد * ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود
و دانستم كه بههرحال وجود سراپا نياز ممكن ، هرچند بهر حال وجود است ، وابسته به اشتياق و عشق واجبالوجود به ممكن الوجود مىباشد .
و يا بارها غزل معروف :
الا اى آهوى وحشى كجايى * مرا با تست چندين آشنايى
هامش
( 1 ) ر ك : بحث نوع نگاه علّامه به چگونگى ارتباط « دين » و « عقل » .