همه آن راهها را تسطيح كرده و پيموده ولى با پاى چوبين دليل نه با سر فولادين دل - آرى با عصاى سنت انديشه نه با عصارهء سختجان - بلى - با پل فكرت نه با دل فطرت - آرى - با مفهوم ذهنى نه با شهود قلبى بلى - با علم الدراسة نه با علم الوراثة - آرى با گل برهان « 1 » نه گلاب عرفان بلى با شاهد بازارى نه با پردهنشين - آرى با چمنزار متفكران صاحبدل نه با خرمن سوختگان دلباخته « 2 » - بلى با درس صبحگاهى نه با ورد نيمشبى - كه حضرت حسن بن على العسكرى عليه السّلام چنين فرمود - ان الوصول الى اللّه سفر لا يدرك الا باستطاء الليل - رسيدن به مقام لقاء اللّه سير روحانى است كه مركب رهوار او شبزندهدارى است و بس - خلاصه آنكه كارى كه از محبت سزد نه ميسور حدوث اهل كلام و نه مقدور امكان ماهوى اهل حكمت و نه در وسع حركت جوهرى صدرائى و نه در قدرت نظم تنظيمكنندگان برهان نظم مىباشد بلكه -
طربسراى محبت كنون شود معمور * كه طاق ابروى يار منش مهندس شد
آنجا كه هندسهء كشش به دست محبوب است بلسان محب مجذوب و شيفته چنين مىگويد
« . . . وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ »
307 آنجا كه قضاى گرايش و شهود به دست جاذب غيبى است به زبان مجذوب چنين مىگويد « ما كنت اعبد ربا لم اره » 308 آنجا كه زمام قدر به صاحب - انا كل شىء خلقناه به قدر - سپرده است به زبان ملموس فى ذات اللّه - چنين مىگويد - لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا - و خلاصه آنجا كه محبت مطرح است مجالى براى فكرت
هامش
( 1 ) -در اصل گلاب و گل حكم ازلى اين بود * كاين شاهد بازارى و آن پردهنشين باشد( 2 )برق غيرت كه چنين مىجهد از مكمن غيب * تو بفرما كه من سوخته خرمن چه كنم