الفصل الثّالث ينقسم العلم انقساما آخر إلى كلّيّ و جزئيّ ( 1 )
و المراد بالكلّيّ : ما لا يتغيّر بتغيّر « المعلوم بالعرض » ، كصورة البناء الّتي يتصوّرها البنّاء في نفسه ليبني عليها ، فالصّورة عنده على حالها قبل البناء ، و مع البناء ، و بعد البناء ، إن خرب و انهدم ، و يسمّى « علم ما قبل الكثرة » .
و العلوم الحاصلة من طريق العلل كلّيّة من هذا القبيل دائما ، كعلم المنجّم بأنّ القمر منخسف يوم كذا ساعة كذا إلى مدّة كذا يعود فيه الوضع السّماويّ بحيث يوجب حيلولة الأرض بينه و بين الشّمس ، فعلمه ثابت على حاله قبل الخسوف و معه ، و بعده .
و المراد بالجزئيّ : ما يتغيّر بتغيّر المعلوم بالعرض ، كما إذا علمنا من طريق الإبصار بحركة زيد ، ثمّ إذا وقف عن الحركة ، تغيّرت الصّورة العلميّة من الحركة إلى السّكون ، و يسمّى « علم ما بعد الكثرة » .
فإن ( 2 ) قلت : التّغيّر لا يكون إلّا بقوّة سابقة ، و حاملها المادّة ، و لازمه كون العلوم
هامش
( 1 ) - در اين فصل راجع به اصطلاح ديگرى از كلّى و جزئى كه بيشتر در فلسفه و در كتاب برهان از منطق مطرح است بحث مىشود . اصطلاح كلى و جزئى بودن ، به معناى قابليت و عدم قابليت صدق آن بر كثيرين نيست ، بلكه به معناى ثبات و تغيير آن علم است . مطلب ديگر آنكه كليت و جزئى ، در اين اصطلاح بيشتر در باب قضايا به كار مىرود ؛ يعنى علم به يك قضيه گاهى كلى است و گاهى جزئى خواه آن قضيه با سور كلى يا جزئى يا اساسا قضيهء شخصى باشد ، بر خلاف اصطلاح قبلى كه در باب تصورات به كار مىرود . توضيح آنكه گاهى علم به شىء به گونهاى است كه تغييرات آن شىء موجب تغيير علم نمىشود ، بلكه علم به آن شىء قبل از وقوع آن شىء و در حال وقوع آن و پس از وقوعش يك صورت ثابتى دارد ، و گاهى علم به گونهاى است كه تابع آن معلوم است و با تغييراتى كه در آن معلوم پديد مىآيد علم نيز تغيير مىكند .
( 2 ) - ممكن است نسبت به آنچه در مورد علم جزئى بيان شد اشكالى به ذهن آيد و آن اينكه شما معترفيد كه علوم جزئى دستخوش دگرگونى و تغيير است و وقوع تغيير در علم ، دليلى بر مادى بودن آن است ، در حالى كه پيش از اين گفتيد همهء اقسام علم مجرد است . در پاسخ به اين اشكال جواب داده مىشود كه تغيير در خود علم روى نمىدهد تا مستلزم مادى بودن آن باشد ، بلكه تغيير در فعل و انفعالات دستگاه عصب و مغز و مانند آن روى مىدهد و آنچه دستخوش دگرگونى مىشود ارتباطى است كه از طريق ادوات احساس با معلوم خارجى برقرار مىشود و همهء اينها امورى است كه زمينهء ادراك را فراهم مىسازد ، امّا خود صورت علمى كه حقيقت علم و ادراك است ثابت است .
همچنين ممكن است گفته شود اگر علم هميشه ثابت است و تغييرى در آن رخ نمىدهد ، چگونه « علم به تغيّر » امكانپذير است ، با آنكه علم بايد مطابق با معلوم باشد ؟ در پاسخ مىگوييم كه لازم نيست علم در وجود و هستىاش مطابق با معلوم