الفصل الثاني في ملاك السّبق في أقسامه
و هو الأمر المشترك فيه بين المتقدّم و المتأخّر الّذي فيه التّقدّم . ملاك السّبق في السّبق الزّمانيّ هو النّسبة إلى الزّمان ، سواء في ذلك نفس الزّمان و الأمر الزّمانيّ ( 1 ) ، و في السّبق بالطّبع هو النّسبة إلى الوجود ، في السّبق بالعلّيّة هو الوجوب ، و في السّبق بالماهيّة و التّجوهر هو تقرّر الماهيّة ، و في السّبق بالحقيقة هو مطلق التّحقّق ، الأعمّ من الحقيقيّ و المجازيّ ، و في السّبق الدّهريّ هو الكون بمتن الواقع ، و في السّبق بالرّتبة النّسبة إلى مبدأ محدود ، كالمحراب أو الباب في الرتبة الحسّيّة ، و كالجنس العالى أو النّوع الأخير في الرّتبة العقليّة ، و في السّبق بالشّرف هو الفضل و المزيّة .
هامش
( 1 ) - ملاك تقدّم و تأخر چنانكه در متن گفته شده است همان چيزى است كه مشترك ميان متقدّم و متأخّر است و در عين حال ، بهرهء متقدم از آن بيش از نصيب متأخر است . بنابراين ، سؤال اين است كه چهچيز ميان اجزاى زمان مشترك است و در عين حال جزء سابق بهرهء بيشترى از آن نسبت به جزء لاحق دارد ؟ مرحوم علامه طباطبائى در اينجا به تبع حاجى سبزوارى در شرح منظومه مىگويد : « ملاك السبق فى السبق الزمان هو النسبة إلى الزمان » ، اما اين سخن ، سخن تامّى نيست و نمىتوان گفت ما فيه التقدم در اجزاى زمان انتساب به نفس زمان است ، زيرا اجزاى زمان اگرچه همگى انتساب به زمان دارند ولى اين امر ميان آنها مشترك است و در اين انتساب به زمان يكسان هستند و هيچ اولويّت و زيادت و نقصانى از اين جهت ميان اجزاى زمان برقرار نيست ؛ يعنى اين انتساب به نحو متواطى ميان اجزاى زمان وجود دارد ، نه به نحو مشكك ، در حالى كه ملاك تقدّم بايد به نحو مشكك ميان متقدم و متأخر موجود باشد . به همين دليل مؤلّف در نهاية الحكمه از اين نظر عدول و ملاك ديگرى را براى تقدّم و تأخر زمانى بيان كردهاند ، كه طبق آن بيان ، ملاك تقدّم و تأخر زمانى عبارت است از اشتراك دو جزء فرضى از زمان در وجود گذرا و سيّالى كه قوه و فعل در آن باهم آميخته است به گونهاى كه فعليت يكى از آن دو جزء متوقف بر قوّهاش است كه همراه با جزء ديگر مىباشد . توضيح آنكه در زمان خصوصيتى به تبع حركت وجود دارد و آن اينكه يك مرتبه از زمان ، حامل قوه و استعداد مرتبه ديگر آن است و آن مرتبه ، فعليت اين مرتبه است و اين همان چيزى است كه از آن تعبير به شدن مىشود . زمان يك حقيقت در حال شدن است و لذا هرجزء آن واجد قوّهء جزء بعدى و اجزاى پس از آن است ، مثلا شنبه واجد قوّهء يكشنبه و دوشنبه و سهشنبه و . . . است ، امّا يكشنبه واجد قوّه خودش نيست ، بلكه خودش را بالفعل دارد پس شنبه قوهاى دارد كه يكشنبه فاقد آن است ، همچنين يكشنبه نسبت به دوشنبه و . . . ، لذا هرچه به طرف آغاز زمان برويم اجزاى زمان قواى بيشترى خواهند داشت ، ازاين رو مىتوان گفت آنچه ميان همهء اجزاى زمان مشترك است و در عين حال بهرهء اين اجزاء از آن مختلف است همان بالقوه بودن نسبت به اجزاى بعدى است . پس هرجزئى ظرفيت قوّهاش بيشتر باشد متقدّم است و هرجزئى ظرفيت قوّهاش كمتر باشد متأخر است .