تخطي إلى المحتوى الرئيسي

در سايه سار حكمت ، شرح و توضيح بدايه الحكمه ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩

الفصل السّابع في الكلّيّ و الجزئيّ و نحو وجودهما

ربّما ظنّ ( 1 ) : أنّ الكلّيّة و الجزئيّة إنّما هما في نحو الإدراك ( 2 ) ، فالإدراك الحسّيّ لقوّته يدرك الشّيء بنحو يمتاز من غيره مطلقا ، و الإدراك العقليّ لضعفه يدركه بنحو لا يمتاز مطلقا و يقبل الانطباق على أكثر من واحد ، كالشّبح المرئيّ من بعيد ، المحتمل أن يكون هو زيدا ، أو عمرا ، أو خشبة منصوبة ، أو غير ذلك ، و هو أحدها قطعا ، و كالدّرهم الممسوح القابل الانطباق على دراهم مختلفة . و يدفعه ( 3 ) : أنّ لازمه أن لا يصدق المفاهيم الكلّيّة ، كالإنسان مثلا ، على أزيد من واحد من أفرادها حقيقة ، و أن يكذب القوانين الكلّيّة المنطبقة على مواردها اللّامتناهية إلّا في واحد منها ، كقولنا : الاربعة زوج ، و كلّ ممكن فلوجوده علّة ، و صريح الوجدان يبطله . فالحقّ أنّ ( 4 ) الكلّيّة و الجزئيّة نحوان من وجود الماهيّات .
هامش
( 1 ) - اين فصل براى اثبات اين مطلب منعقد شده است كه كليّت و جزئيّت دو صفت بر مدرك هستند نه صفت براى ادراك . ( 2 ) - در طول تاريخ فلسفه ، نظريه‌هاى گوناگونى دربارهء تصورات كلّى كه قابل صدق بر مصاديق متعددند ابراز شده است . معروف‌ترين نظريه‌ها در باب مفاهيم كلى اين است كه آن‌ها نوع خاصى از مفاهيم ذهنى هستند و با وصف كليّت در مرتبهء خاصى از ذهن تحقق يافته و درك‌كنندهء آن‌ها عقل است . امّا در زمان‌هاى قديم اين نظريه وجود داشته كه اساسا مفهومى به نام مفهوم كلى نداريم و الفاظى كه گفته مىشود دلالت بر مفاهيم كلى دارند درواقع نظير مشتركات لفظى هستند كه بر امور متعددى دلالت مىكنند . برخى ديگر ، مانند افلاطون بر واقعيت مفاهيم كلى تأكيد كرده و براى آن نوعى واقعيت عينى و خارج از ظرف زمان و مكان قائل شده و ادراك كليات را از قبيل مشاهدهء مجردات و مثال‌هاى عقلانى دانسته است . از جمله نظريه‌هايى كه در باب مفاهيم كلى ابراز شده است آن است كه كليّت و جزئيّت مربوط به نحوهء ادراك شىء است ، اگر ادراك شىء به طور كامل صورت پذيرفت و تمام خصوصيات مدرك در ذهن آمد آن ادراك جزئى است و تنها بر يك فرد منطبق مىباشد ، امّا اگر ادراك شىء به‌طور كامل و واضح صورت نگرفت و برخى از خصوصيات و ويژگىهاى مدرك به ذهن نيامد آن ادراك كلى است و قابل انطباق بر موارد متعدد خواهد بود . بنابراين ، كليّت و جزئيّت مربوط به نحوهء ادراك است كه ادراك واضح و روشن مانند ادراك حسى ، جزئى است و ادراك مبهم ، مانند ادراك عقلى ، كلى مىباشد . ( 3 ) - اشكالات بر اين نظريّه آن است كه طبق اين نظريّه ، مفاهيم كلّى در حقيقت تنها يك مصداق دارند و صدقشان بر موارد متعدد به نحو على البدل است ، مثلا مفهوم انسان طبق اين نظريّه درواقع صورت ذهنى يك فرد از انسان است ولى چون مبهم است نمىدانيم آن فرد زيد است يا عمرو است يا بكر ، امّا در حقيقت يكى از آن‌هاست ، نه همهء آن‌ها ، در نتيجه بنابر اين نظريه ما هرگز قادر به بيان يك قضيهء كلى نخواهيم بود و اين قضايا تنها در يك مورد صادق‌اند و شامل موارد ديگر نمىشوند . ( 4 ) - بنابر نظر مؤلّف كليّت و جزئيت به نحوهء وجود ماهيّات مربوط مىشود نه به نحوهء ادراك آن ؛ كليّت از لوازم وجود ذهنى