و ثالثا : أنّ من الممتنع أن يتحقّق جنسان في مرتبة واحدة ، و كذا فصلان في مرتبة واحدة ، لنوع ، لاستلزام ذلك كون نوع واحد نوعين ( 1 ) .
و رابعا : أنّ الجنس و المادّة متّحدان ذاتا ، مختلفان اعتبارا ، فالمادّة إذا أخذت لا به شرط ، كانت جنسا ، كما أنّ الجنس إذا أخذ به شرط لا ، كان مادّة و كذا الصّورة فصل إذا أخذت لا به شرط ، كما أنّ الفصل صورة إذا أخذ به شرط لا .
و اعلم أنّ المادّة في الجواهر المادّيّة موجودة في الخارج ، على ما سيأتي ، و أمّا الأعراض فهي بسيطة غير مركّبة في الخارج ، ( 2 ) ما به الاشتراك فيها عين ما به الامتياز ، ( 3 ) و إنّما العقل يجد فيها مشتركات و مختصّات فيعتبرها أجناسا و فصولا ، ثمّ يعتبرها به شرط لا ، فتصير موادّ و صورا عقليّة .
هامش
( 1 ) - توضيح آنكه حيوان جنسى است كه همه اجناس و فصول ديگر در آن مندرج است و آنگاه كه اين جنس با ناطق تحصّل يافت تنها يك ماهيت نوعى واحد را تشكيل خواهد داد و اين نحوه از تعدد اجناس و فصول يك نوع هيچ اشكالى ندارد ، اما سخن در آن است كه يك ماهيت نوعى نمىتواند در يك مرتبهء واحد دو جنس يا دو فصل كه در عرض هم باشند ، داشته باشد ، اگر يك ماهيت دو جنس در يك مرتبه و در عرض هم داشته باشد هريك از آن دو جنس با فصل تحصل مىيابد و هركدام به صورت يك ماهيت نوعى خاص درخواهد آمد . و نيز اگر يك ماهيت واحد دو فصل در عرض هم و در يك مرتبه داشته باشد هريك از آن دو ، حصهاى از جنس را تحصل مىبخشد و آن را به صورت يك ماهيت نوعى خاص درخواهد آورد . بنابراين اگر يك ماهيت واحد ، دو جنس يا دو فصل در عرض هم داشته باشد لازم مىآيد كه يك ماهيت دو ماهيت باشد .
( 2 ) - در اين قسمت مؤلف يادآور مىشود كه ميان جواهر مادى ( يعنى جسم و انواع مندرج تحت آن ) و اعراض تفاوت اساسى وجود دارد و آن اينكه جواهر مادى در خارج ، مركب از ماده و صورتاند زيرا جسم درواقع ، تركيبى از دو جوهر ماده و صورت جسمى است و با ضميمه شدن صورتهاى نوعى مختلف به جسم در خارج ، هريك از انواع مندرج تحت جسم تحقق مىيابد و از ملاحظهء ماده و صورت خارجى كه دو جزء جوهر مادى را تشكيل مىدهند ماده و صورت ذهنى در ذهن تعقل مىشود و سپس ذهن ، ماده و صورت ذهنى را لا به شرط اعتبار كرده و آن را در قالب جنس و فصل در مىآورد .
اما در اعراض جريان به گونهء ديگرى است ، زيرا اعراض در خارج ، بسيط هستند كه به تمام ذات ، مباين با يكديگرند نه به جزء ذات . و درواقع اين ذهن است كه وقتى عرضى را تصور كرد و آن را با ديگر اعراض مقايسه نمود مشابهت و مغايرتى ميان آنها مشاهده كرده و آنها را جنس و فصل آن عرض اعتبار كرده و آنگاه آنها را به شرط لا اعتبار نموده و به شكل ماده و صورت عقلى درمىآورد .
( 3 ) - بايد توجه داشت كه مقصود مؤلّف از اين جمله كه « ما به الاشتراك در اعراض عين ما به الامتياز است » آن است كه در ميان انواع گوناگون اعراض اساسا جزء ذاتى مشترك ( - ما به الاشتراك ) وجود ندارد و آنها با تمام ذات بسيط خود مباين با يكديگرند ، نه آنكه مانند وجود ما به الاشتراك و ما به الامتيازى داشته و ما به الاشتراك آنها به همان مابه الامتياز بازگردد ، زيرا اين ويژگى تنها در جايى است كه اختلاف تشكيكى ميان دو شىء برقرار باشد ، حال آنكه اختلاف تشكيكى تنها در حقيقت وجود راه دارد .