آنچه شايسته است گفته شود اينكه ، با نظر به بحثهاى سابق : اصالت با وجود حقيقى است و آن وجودى است كه برايش حكم حقيقى وجود دارد ، سپس وقتى ماهيات براى اذهان ، ظهورهاى وجودى دارند ، عقل با توسع و توسعه دادن اضطرارى ، براى ماهيات ، وجود اعتبار مىكند و آن را حمل بر آن ماهيات مىكند و در نتيجه ، مفهوم وجود و ثبوت بر وجود و ماهيت و تمام احكام آن دو حمل مىشود ، سپس عقل بهوسيلهء حمل مطلق ثبوت و تحقق بر هرمفهومى كه ناچار است ، به تبع وجود يا ماهيت اعتبار كند ، به ناچار ، توسع ثانوى و ديگرى مىيابد ؛ يعنى مانند مفهوم عدم و ماهيت و قوه و فعل را به نحوى از ثبوت و تحقق متصف و به احكام آنها تصديق مىكند و ظرفى كه عقل براى مطلق ثبوت و تحقق ، به اين معناى اخير ( غير از امورى كه وجود ذهنى يا خارجى دارند ) فرض مىكند ، نفس الامر ناميده مىشود ، لذا نفس الامر قضاياى ذهنى و خارجى و آنچه را عقل تصديق مىكند كه نه مطابق خارجى دارد و نه ذهنى ، شامل مىشود الا اينكه امور نفس الامرى از لوازم عقلى براى ماهيات هستند كه آن امور بهوسيلهء ماهيات تقرر دارند « 1 » ، ( در عين حال امور نفس الامريه ، بىجهت و از قبيل موهومات و قضاياى كاذب و باطل نيستند ) .
ملاك صدق در قضاياى حقيقيه
منطقيين ، قضايا را از لحاظ وجود موضوع تقسيم كرده و مىگويند : قضيه يا خارجيه است و آن ، قضيهاى است كه موضوع و حكم آن در خارج باشد ، مثل ديروز هوا سرد بود ، اكنون خسته هستم ، فردا به دانشگاه خواهم رفت و . . . كه ثبوت يا نفس الامر در اين قضايا ، همان واقعيت خارجى است ، هرچند معمولا قضاياى خارجى كلىاند ، ولى چون خارجى هستند ، جزئىاند ، لذا در علوم بىاعتبارند .
هامش
( 1 ) . همان ، ص 14 - 15 .