داخلى در اين جهت ندارد ، بنابراين پس از تجرد از بدن نيز انسان بودن انسان به واسطهء اينكه نفس ناطقه محفوظ است ، محفوظ خواهد بود .
در اينجا مناسب است بخشى از كلام صدرالمتألهين را دراينباره نقل نمائيم :
« آنچه قوام اشياء داراى ماهيت ، بستگى به آن دارد ، چيزى جزء مبدء فصل اخير آنها نيست و فصول و صورتهاى ديگر آن به منزله شرايط و اسباب معدّه براى وجود ماهيات كه عين فصل اخير است مىباشند و در تقرر ذات و قوام حقيقت آن دخالت ندارد ، اگر چه هريك از آنها مقوم حقيقت ديگرى غير از اين حقيقت مىباشد ، مثلا قوى و صورتهايى كه در انسان موجودند ، برخى مقوم جسميت آن مىباشند ، مانند صورت جسميه و برخى مقوم جسم نباتى ، مانند قواى تغذيه ، تنميه و توليد و برخى مقوم حيوانيت آن مىباشند ، مانند مبدء حس و حركت ارادى و برخى مقوم انسان بودن آن است ، مانند مبدء نطق ( نفس ناطقه ) ، و هريك از صورتهاى سابقه ، زمينهساز صورت لاحقه مىباشد و صورت اخير مبدء و رئيس همه صورتهاى ديگر و همهء آنها فروع و خدمتگذاران او هستند . » « 1 »
به عبارت ديگر : نفس ناطقه حقيقتى بسيط دارد و در عين بساطت ، جامع همهء كمالات فصول قبلى خود مىباشد ، كمال جوهريت ، جسميت ، معدنيت ، ناميت ، حساسيت و تحرك بالاراده را داراست ، با اين تفاوت كه اين فعليتها در غير نفس ناطقه به نحو تفصيل و كثرت موجودند و در نفس ناطقه به وجه بساطت و وحدت ، و به اصطلاح « آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى » .
و باز به عبارت ديگر : آنچه از اين اجناس و فصول در حقيقت نوع انسان أخذ گرديده است واقعيت آنها به صورت ابهام است نه به صورت معيّن ( فهى على إبهامها معتبرة ) ، مثلا درمورد انسان آنچه از جوهر مأخوذ است اعم از جوهر مادى و مجرد است و از جسم اعم از طبيعى و مثالى و از حيات اعم از دنيوى و اخروى و از
هامش
( 1 ) اسفار ، ج 2 ، ص 36 - 32 .