خدا ندارند و بهطور جدّى خود را فرزند خداى تعالى نمىدانند آنطور كه بيشتر مسيحيان مسيح را فرزند خدا مىدانند ، پس منظور جملهء آيهء شريفهء مذكور فرزندى حقيقى نيست ، بلكه منظورشان اين است كه با نوعى مجازگويى شرافتى براى خود بتراشند ، و اين مجازگويى در كتاب مقدسهء آنان بسيار ديده مىشود ، مثلا در آيهء ( 38 ) از اصحاح سوم از انجيل لوقا آدم را فرزند خدا خوانده و در آيهء ( 22 ) از اصحاح چهارم از سفر خروج تورات ، يعقوب را با چنين عنوانى نام برده و در آيهء هفتم از مزمور 2 از مزامير داوود جناب داوود را و در آيهء نهم از اصحاح 31 از نبوّت ارميا اقرام را و در موارد بسيارى از انجيلها و ملحقات آنها عيسى را و در آيهء نهم از اصحاح پنجم انجيل متى و ساير انجيلها صلحاى مؤمنين را پسران خدا خوانده .
و بههرحال منظورشان از اين تعبير اين است كه ما يهوديان و مسيحيان آن قدر در درگاه خداى تعالى محبوب و مقرّب هستيم كه پسران در نظر پدران محبوب و مقرّبند ، پس ما نسبت به خداى تعالى جنبهء شاهزادگان را داريم كه در صفى جداى از صف رعيّت قرار دارند و به امتياز قرب به درگاه سلطان ممتازند .
پس مراد از اين پسرى ، صرف اختصاص و امتياز و تقرّب است ، و عطف كلمهء :
« وَ أَحِبَّاؤُهُ »
بر كلمهء
« أَبْناءُ اللَّهِ »
به منزله عطف تفسير است ، يعنى ابناء را تفسير مىكند به اينكه غرض از دعوى آن اختصاص و محبوبيت است .