قرآنى مسبوق به عدم نبوده كه بر خلاف وجدان خود سخن گفته است و اگر مقصودش اين است كه خدا عالم به آن بوده و به عبارت ديگر علم خدا به قرآن قديم بوده اين اختصاص به قرآن ندارد تا منّتش را بر قرآن بگذاريم بلكه علم خدا به تمامى موجودات قديم است ؛ چون ذاتش قديم است و علمش هم عين ذاتش است زيرا مقصود از علم مورد بحث علم ذاتى است .
علاوه بر اين ديگر وجهى ندارد كه ما كلام را صفت ثبوتى و ذاتى جداگانهاى غير علم بگيريم چون برگشت كلام هم به همان علم شد و اگر صحيح باشد هريك از مصاديق يكى از صفات ثبوتيه خداى را يك صفت ثبوتيه جداگانهاى بدانيم ديگر صفات ثبوتيه منحصر به يكى ، دوتا ، دهتا نمىشود چون عين اين تحليل در امثال ظهور و بطون و عظمت و بهاء و نور و جمال و كمال و تمام و بساطت و غير اينها از صفات ثبوتيه بىشمار ديگر وجود دارد .
و آنچه از لفظ تكلّم كه در قرآن كريم به كار رفته ظاهر در معناى اول است يعنى آن معنايى كه تحليل نشده بود و هرخوانندهاى همان را مىفهمد مانند آيهء
« تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ »
« 1 » و آيهء
« وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكْلِيماً ،
و خدا با موسى بهطور آشكار و روشن سخن گفت » « 2 » و امثال اين آيات . 3
هامش
( 1 ) . سورهء بقره ، آيهء 253 .
( 2 ) . سورهء نساء ، آيهء 64 .