بزرگ نموده و گفت : « چرا اين كار را كردى اى سامرى ! گفت : من چيزى ديدم كه آنها نديدند ، قسمتى از آثار رسول ( جبرئيل ) را گرفتم سپس آن را ( درون گوساله ) افكندم و اين چنين نفس ( جاه طلب ) من اين كار را در نظرم جلوه داد » : ( قالَ فَما خَطْبُكَ يا سامِرِىُّ - قالَ بَصُرْتُ بِما لَم يَبْصُرُوا بِه فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ اثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَ كَذلِكَ سَوَّلَتْ لِى نَفْسِى ) .
ولى على رغم اين موضوع كه سامرى مىخواست كه از اين طريق به جاه و مقامى برسد ، خداوند چنان مجازاتى در اين جهان براى او قرار داد كه او را كاملًا منزوى و از جامعه مطرود كرد و آن گونه كه قرآن مىگويد موسى به او گفت : « برو ( و از ميان مردم دور شو و با كسى تماس نگير ) و بهرهء تو در مدّت حياتت اين است كه هر كس به تو نزديك شود ، خواهى گفت : با من تماس نگير » : ( قالَ فَاذْهَبْ فَانَّ لَكَ فِى الْحَيوة انْ تَقُوْلَ لا مِساسَ ) .
آيا اين يكى از قوانين جزائى شريعت موسى عليه السلام بود كه اگر كسى گناه سنگينى مرتكب مىشد ، به منزله موجودى پليد و نجس و ناپاك بود ، كه نه كسى با او تماس مىگرفت ، و نه او حق داشت با كسى تماس بگيرد ، و يا اين كه به كيفر عملش خداوند او را به بيمارى مرموزى مبتلا ساخت كه هيچ كس با او تماس نمىگرفت چرا كه اگر تماس مىگرفت گرفتار بيمارى مىشد ، و يا اين كه سامرى گرفتار يك نوع بيمارى روانى به صورت وسواس شديد و وحشت از انسانها شد ، به طورى كه اگر كسى به او نزديك مىشد فرياد مىزد لامِساسَ ( با من تماس نگير ) .
آرى اين است كيفر اعمال جاه طلبانى كه حتّى دين و آيين حق را ملعبهء جاهطلبى خود مىكنند .
در دوّمين بخش از آيات قرآن ، به چهرهء ديگرى از جاهطلبى بنى اسرائيل برخورد مىكنيم ، آنها در يك تقاضاى عجيب از موسى عليه السلام درخواست كردند كه : بايد خدا را با چشم خود آشكارا ببينند و گرنه ايمان نخواهند آورد ، سرانجام گرفتار صاعقهء
اخلاق در قرآن ( فارسى ) — صفحة 18
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص١٨