من پنهان كردهاند ؟ امّا همسرش او را به آرامش دعوت كرد و محبّت او را به آن كودك جلب نمود ، تا موجب روشنى چشم فرعونيان باشد ، ليكن خار چشم آنان شد و دلهايشان را اندوهگين كرد .
وَ أَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً إِنْ كادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى قَلْبِها لِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ .
او نوزادش را به دريا انداخت ، به اين اميد كه كسى وى را بيابد و از گزند فرعون نگهدارىاش كند . اتفاقا ، او را از دريا بيرون آوردند و به خانه فرعون بردند . زمانى كه به مادر موسى گزارش دادند كه موسى به دست جلّادى افتاده است كه در انتظار نابودى او بود ، به سختى فرياد كشيد و خود و وعدهء خدا به او كه كودكش را به او برمىگرداند ، به كلّى فراموش كرد . نزديك بود كه نالهاش را آشكار سازد و نام فرزند دلبندش را فرياد بزند ، ليكن خداوند لطف و عنايت خود را شامل حال او كرد و دل وى را نيرومند ساخت تا اين وعده او را باور كند كه : « ما او را به تو برمىگردانيم » .
بنابراين ، وى صبر پيشه كرد و بر احساسات خود مسلّط گرديد .
وَ قالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ ؛
به خواهر موسى گفت : برو خبرش را پىگيرى كن . او رفت و ديد كه برادرش در نزد خاندان فرعون است .
فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ ؛
او با گوشهء چشم به موسى نگاه كرد گويى به او نگاه نمىكند و خاندان فرعون از هدف او آگاهى نداشتند و نيز نمىدانستند كه او خواهر همين كودكى است كه او را از دريا پيدا كردهاند .
وَ حَرَّمْنا عَلَيْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ .
فرعون به سخن همسرش گوش فراداد و آن كودك را كه خداوند محبّت او را در قلب وى افكنده بود از بين نبرد و دستور داد تا دايهاى پيدا كنند كه شير دادن و نگهدارى او را به عهده گيرد . دايهها از اينجا و آنجا به سوى او سرازير شدند و هركدام دوست داشت كه آن كودك پستانش را بپذيرد تا به مقامى در نزد فرعون دست يابد ، ليكن او همه را رها كرد و پيش از آمدن مادرش از تمامى آنها دورى جست .
فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ