دوست دارم و شما را اندرز مىدهم ، لكن دوستى و اندرزم قضا و قدر خدا را رد نمىكند . هدف يعقوب از اين سخن آن است كه براى فرزندانش روشن كند كه انسان نه به عمل تنها تكيه كند و نه به ايمان تنها ؛ بلكه بر اوست كه كار و كوشش كند و به خدا هم توكّل نمايد و باور داشته باشد كه خدا او را كمك و يارى مىكند و به همين دليل گفت :
عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ ؛
من به خدا ايمان دارم و به او توكّل مىكنم ، نه به ديگران و هركس كه به خدا ايمان دارد نيز بايد چنين باشد .
وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ،
يعنى از دروازههاى مختلف وارد شدند .
ما كانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ .
اسم « كان » ضمير مستترى است كه به « دخول » كه از « لمّا دخلوا » استفاده مىشود برمىگردد و معناى اين جمله چنين است : فرزندان يعقوب به فرمان پدرشان از دروازههاى مختلف وارد شهر شدند ، لكن اين ورود ، نه سودى دربر داشت و نه بلايى را بر طرف مىكرد ، چنانكه يعقوب گفت :
« وَ ما أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ
؛ زيرا آنان به دزدى متهم شدند و بنيامين را از آنها گرفتند و آنها شكستهبال به نزد پدرشان بازگشتند ، چنانكه در آينده خواهد آمد .
إِلَّا حاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها
مفسران در تعريف آن نيازى كه خدا آن را براى يعقوب حكم كرده بود دچار اختلاف شدهاند . يكى مىگويد : آن نياز عبارت از اين بود كه فرزندان او را در هنگام ورود به مصر ، چشم نكنند . ديگرى مىگويد : عزيز مصر به آنها بدى نكند . لكن به نظر من ، با توجّه به وضعيت موجود و آياتى كه نشاندهندهء محبّت و اندوه او نسبت به يوسف و برادرش است ، نخستين و آخرين نياز يعقوب در اين زندگى عبارت بود از : سلامت يوسف و برادر او و نيز ديدار اين دو نور چشمانش . و خداوند هم به بهترين شكل ، اين آرزوى او را برآورده ساخت .
وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ .
ضمير « انه » و نيز ضمير « علمناه » هردو به يعقوب برمىگردد . او پيامبر است و هرپيامبرى را خداوند با اخلاق خود تربيت مىكند و از جمله اخلاق الهى يعقوب آن بود كه در برابر مشكلات ، شكيبايى و به خداوند