جستجوى رؤيتى كه موجب افزايش اطمينان و اعتماد به نفس مىشود . ابراهيم عليه السّلام نيز چنين درخواستى از پيشگاه خداوند كرده بود : « ابراهيم گفت : اى پروردگار من ! به من بنماى كه چگونه مردگان را زنده مىسازى . گفت : آيا هنوز ايمان نياوردهاى ؟ گفت :
آرى ، و لكن مىخواهم كه دلم آرام يابد » . « 1 »
قالَ لَنْ تَرانِي ؛
گفت : مرا نخواهى ديد ؛ زيرا رؤيت خدا با چشم محال است . ما دراينباره ، در تفسير آيهء 51 از سورهء بقره ، ج 1 ، تحت عنوان « رؤيت خدا » به تفصيل سخن گفتيم .
وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِي .
موسى رويش را به سوى كوه برگرداند تا خدا را ببيند و ناگهان آن كوه در زمين فرورفت و اثرى از آن برجاى نماند . خدا با اين رويداد خواست به موسى بفهماند كه ديدن خدا بر او و بر ديگران محال است . خداى سبحان ديدنش را به برجاى ماندن كوه مربوط كرد و وقتى آن كوه برجاى نماند ، بنابراين ديدن خدا نيز محال و غير ممكن است . اين شيوه از قبيل اين ضربالمثل معروف است كه ، هرگاه كلاغ سفيد شود و هرگاه شتر از سوراخ سوزن عبور كند .
فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا ؛
يعنى وقتى فرمان پروردگارش آشكار شد نه خود پروردگار . اين آيه نظير آيهء
« جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا »
مىباشد كه معنايش اين است : « جاء امر ربك » ؛ يعنى فرمان پروردگارت آمد .
وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً .
موسى به سبب پديدار شدن حادثهاى ناگهانى بيهوش شد . خداوند به او لطف و او را مشمول رحمت خود كرد و در نتيجه ، وى به هوش آمد .
فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ ؛
وقتى به هوش آمد گفت : از درخواست ديدنت به سوى تو بازگشتم .
وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ ؛
و من از نخستين كسانى هستم كه ايمان دارم تو بزرگتر از آن هستى كه با چشم ديده شوى . مقصود از اين جمله آن نيست كه موسى عليه السّلام از لحاظ زمانى ، نخستين مسلمان است ، بلكه مقصود پايدارى و تأكيد بر اسلام مىباشد .
هامش
( 1 ) . بقره ( 2 ) آيهء 260 .