شيخ محمّد عبده و تفسير دو تن از شاگردان او ، يعنى المراغى و صاحب المنار را نيز مطالعه كردم و چيزى دستگيرم نشد .
بهترين مطلبى كه در اينباره خواندم ، مطلبى است كه در كتاب : النواة في حقل الحياة تأليف عبيدى ، مفتى موصل آمده است ؛ زيرا وى بر سخن گروهى از باستانشناسان تكيه كرده و چنين گفته است :
« معناى آيه همچنان برايم نامعلوم بود و سخن هيچ مفسّرى در اينباره تشنگىام را بر طرف نمىكرد ، تا اينكه از تاريخ « گروه بناها » آگاهى يافتم و درنتيجه ، معناى آيه برايم روشن گرديد . سخنان مفسّران به قدرى مضطرب و بر خلاف يكديگر بود كه آيه را در معرض جمع بين نقيضين قرار داده بود و حتّى افسانههايى كه شريعت غرّا از آن به دور است در تفسير آيه راه پيدا كرده بود . ازاينرو ، به منظور خدمت به كتاب خدا ، وظيفهء خود ديدم كه سخنى را در اين مورد ثبت و درج كنم :
وقتى سلطنت سليمان عظمت پيدا كرد ، پادشاه بابل كه قصد تصرّف سوريه و فلسطين را داشت ، سخت نگران شد و امّا اين نگرانى كمكم به طمع براى تصاحب اين مناطق تبديل شد . ازاينرو ، دو فرد زيرك و باهوش را از ميان اطرافيانش به بيت المقدّس اعزام كرد ، تا مطالبى را به منظور براندازى سلطنت سليمان منتشر كنند .
اين دو نفر ظاهر يهوديت را پذيرفتند و بهنام دين ، زهد را پيشهء خود ساختند . مردم - چنانكه عوام اينگونهاند - در پيرامون آنها گرد آمدند و اين دو موفّق شدند نظر عموم را به خود جلب كنند . آنگاه به منحرف كردن انديشهها پرداختند و سينههاى مردم را به سليمان پر از خشم و كينه ساختند ، تا آنجا كه اين دو نفر او را به كفر نسبت دادند . وضعيّت ظاهرى اين دو مرد از لحاظ زهد و سادهزيستى بهگونهاى بود كه تصوّر مىشد دو فرشتهاند ؛ ولى درواقع دو شيطان بودند و از بس كه بيان زيبا داشتند ، تعاليم آنها همانند جادو بود . البتّه ، واژهء « ملك » در مورد مرد صالح ، واژهء « شيطان » در مورد مرد بدكار و واژهء « سحر » به معناى بيان شيرين و دلربا ، فراوان به كار مىرود . از
التفسير الكاشف ( تفسير كاشف ) ( فارسى ) — صفحة 314
مساهمون: محمد جواد مغنية
ص٣١٤