مفعول دوم براى « سوّاهنّ » است ؛ زيرا اين جمله به معناى « صيّرهنّ » است .
« جَمِيعاً »
حال از
« ما فِي الْأَرْضِ »
است .
انسان به خودى خود دليل است
از سياق سخن چنين برمىآيد كه خطاب در اين دو آيه متوجّه كسى است كه ضرب المثلها براى او فايده ندارد ؛ ولى درواقع اين خطاب تمام كسانى را كه بهرغم اين براهين و دلايل بىشمار خدا را انكار مىكنند ، دربرمىگيرد . از جملهء اين دلايل ، وجود خود شخص كافر و منكر خداست كه دليلى روشن بر وجود آفرينندهاش مىباشد ، و گرنه چه كسى او را با اين نظام دقيق آفريده و هر عضو او از سلّولهاى مغز و قلب گرفته تا معده و روده و جگر و گوش و چشم و دستها و رگها و غيره را در جاى مناسب خود قرار داده است و هركدام با دقّت كامل و بدون آنكه مخلوقى بر آنها اشراف داشته باشد انجام وظيفه مىكند . وانگهى اين درك و انديشهء انسان از كجا آمده كه به وسيلهء آن دور را نزديك ، مشكل را آسان و تمام آنچه را در كره زمين وجود دارد در يك خانه گردآورده است . آنگاه ، اين انسان آن قدر پيشرفت كرده كه آثار و نشانههاى انديشهء او در سطح كره ماه نيز به چشم مىخورد . آيا اين پديدهها و آثار ، تصادفا به وجود آمدهاند ؟ يا اينكه در درون اشياء ويژگىهايى وجود دارد كه به اين نظم و هماهنگى منجر مىشود ؟ آيا علم مىتواند به اين پرسشها پاسخ دهد و به عبارت درستتر آيا دانش تجربى توان پاسخگويى به پرسشها را دارد ؟
برخى تلاش كردهاند تا به اين سؤالها پاسخ دهند ؛ ولى از پاسخ آنها هزاران سؤال ديگر به وجود آمده است . البتّه ما منكر آن نيستيم كه دانشمندان طبيعى در علوم پزشكى ، كشاورزى و صنعت به حقايقى روشن و حيرتانگيز دست يافتهاند ؛ لكن دانشمندان زيستشناسى همچنان به فضاى لايتناهى مىنگرند و در جستجوى رمز و ريشهء آن هستند و جز حدس و گمانهايى كه انسان را از حق بىنياز نمىكند ، چيز