از اسارت نفس بيرون آمدند و براى آمال نفسانيه و لذّات خويشتن لَب به دعا نگشايند .
من گروهى مىشناسم ز اوليا * كه زبانشان بسته باشد از دعا « 1 »
اينان دعا را براى امتثال امر خدا مىكنند . چون دعا خلوت با حق و مخاطبه با محبوب مطلق است ، قيام به آن كنند « 2 » .
حقّا كه انسان اگر به نور معرفت ، قلبش منوّر باشد و مانند ما اسير سلسلههاى شهوات و زندان طبيعت نباشد ، هرگز مخاطبه با حق تعالى و توجه و ذكر او را وسيله چيز ديگر قرار نمىدهد .
اولياء خدا نظرشان به دعا انقطاع به حق تعالى است ، و او و مذاكره و خلوت با او را وسيله خودپرستى و خودخواهى نمىكنند ؛ بلكه هر چه بخواهند براى آن است كه بابِ مراوده با دوست را مفتوح كنند .
در دل دوست به هر حيله رهى بايد كرد « 3 »
ما اسيران نفس و شهوت ، خدا را براى خُرما مىخواهيم ، و دوست مطلق را فداى لذّات نفسانيه مىكنيم ، و اين از بزرگترين خطاها است كه اگر دل ما حظّى
هامش
( 1 ) - مثنوى معنوى ، ص 424 ، دفتر سوم ، بيت 1880 . ( در اين نسخه از مثنوى مصرع اول اين بيت چنين آمده است : قوم ديگر مىشناسم ز اوليا )
( 2 ) - شرح فصوص الحِكَم ، قيصرى ، ص 417 - 419 ، فصّ شيثى .
( 3 ) - تمامِ بيت - كه مطلع غزلى است مشهور از ميرزا عبدالوهّاب نشاط اصفهانى رحمه الله - اين است :« طاعت از دست نيايد ، گنهى بايد كرد * در دلِ دوست به هر حيله ، رهى بايد كرد »( كليات ديوان نشاط اصفهانى ، ص 86 )