مىشد كه آن وقت مجال براى همهء اشخاص كه داراى افكار هستند ، عرفا كه داراى افكار هستند ، حكما كه داراى افكار هستند ، فقها ، همه براى آنها مجال هم پيدا بشود . از اين جهت ، اسلام
بُنِىَ عَلى خَمْس ،
نه معنايش آن است كه ولايت در عرض اين است ، ولايت اصلش مسئلهء حكومت است ، حكومت هم اين طورى است ، حكومت حتى از فروع هم نيست .
آن چيزى كه براى ائمهء ما قبل از غدير و قبل از همه چيزها بوده است ، اين يك مقامى است كه مقام ولايت كلى است كه آن امامت است كه در روايت هست كه
الْحَسَنُ وَ الْحُسَين امامان قاما اوْ قَعَدا « 1 »
وقتى قعد است كه امام نيست . امام به معناى حكومت نيست ، آن يك امام ديگرى است و آن مسئلهء ديگرى است . آن مسأله ، مسألهاى است كه اگر او را كسى قبول نداشته باشد اگر آن ولايت كلى را قبول نداشته باشد ، اگر تمام نمازها را مطابق با همين قواعد اسلامى شيعه هم بجا بياوريد باطل است ، اين غير حكومت است آن در عرض اينها نيست ، آن از اصول مذهب است ، آنى است كه اعتقاد به او لازم است و از اصول مذهب است . و انحرافى كه پيدا شده است - علاوه بر همهء انحرافات - همين انحراف است كه ما باور كرديم كه سياست به ما چه ربط دارد . غدير آمده است كه بفهماند كه سياست به همه مربوط است ، در هر عصرى بايد حكومتى باشد با سياست ، منتها سياست عادلانه كه بتواند به واسطهء آن سياست اقامهء صلاة كند ، اقامهء صوم كند ، اقامهء حج كند ، اقامهء همهء معارف را بكند و راه را باز بگذارد براى اينكه صاحب افكار ، يعنى آرام كند كه صاحب افكار ، افكارشان را با دلگرمى و با آرامش ارائه بدهند .
بنا بر اين ، اين طور نيست كه ما خيال كنيم كه ولايتى كه در اينجا مىگويند ، آن امامت است و امامت هم در عرض فروع دين است ، نخير ؛ اين ولايت عبارت از حكومت است ، حكومت مجرى اينهاست ، در عرض هم به آن معنا نيست ، مجرى اين مسائل ديگر است . اين انحرافات خيلى زياد است ، نمىشود همهاش را احصاء كرد .
هامش
( 1 ) - « حسن و حسين ، هر دو امامند ، چه قيام كنند و چه بنشينند » . علل الشرائع ، ج 1 ، ص 211 ، باب 159 ، ح 2 .