است و آن اسلام است . همهء ملت ما اسلام را مىخواهند . مقصد آنها هم يك مقصد ضد اسلامى است . اسلام و ضد اسلام نمىشود با هم تفاهم كنند .
قابل اصلاح نبودن سران رژيم بعث
بله ، اسلام اجازه داده به اينكه يك كسى اگر مسلمان شد و به آداب اسلامىاش رفتار كرد ، و فهميديد كه مسلمان است و اينها ، او را قبول كنيد از آن . ايشان - خودش را - دست بردارد از اين كارها ، و از مملكت عراق هم دست بردارد و بشود يك نفر مثل افراد عادى ، و توبه كند و بگويد من مسلمان شدم حالا
الإِسلامُ يَجُبُّ ما قَبلَهُ « 1 »
و اما خدا همچو قلبهاى اينها را - در آن - مُهر زده است و سياه كرده است به واسطهء اعمال خودشان ، كه اينها ديگر قابل اصلاح نيستند . هيچ قابل نيستند . اينها ديگر نمىتوانند اصلًا توبه كنند .
اينها كارهاى خودشان را ، يعنى آدمكشى را ، آن طور جنايت را ايشان تبريك گفته ، به اينهايى كه جنايتها را كردند ، اين اصلًا قابل اصلاح نيست . و ما هم حق نداريم اصلاح كنيم . فرضاً من بخواهم ، فرض كنيد شهوت نفسانيم اقتضا كند ، اما تكليف الهى را چه بكنيم ؟ ما مكلف هستيم ، ما همان طورى كه با محمد رضا نمىتوانستيم اصلاح بكنيم ، جواب نداشتيم از اينهايى كه شصت هزار جمعيت از آنها مرده است و كشته شده و شهيد شده ، اگر آن پيرمرد . . . ، من بعضى وقتها به كسانى كه خيرخواهى مىكردند ، مىگفتم خوب ، من جواب اين پيرزنى كه جوانش را از دست داده ، چه بگويم ؟ ما بياييم آقاى محمد رضا را با او مصالحه كنيم به اينكه او حكومت نكند ، سلطنت بكند ! ! معنى سلطنت اين است كه ايشان آن بالاها بنشينند و ما اعليحضرت آريامهرش را بگوييم و - عرض مىكنم - همهء تشريفات و همهء تجليلات را از او بكنيم ، منتها او ديگر تو سر ما نزند . من مىگفتم ، من جواب اين پيرزنى كه آمده مىپرسد از من كه تو چكاره بودى كه جوان من از دستم رفت ، تو او را اعليحضرت همايونى مىخوانى ؟ الآن هم همان حرف است . ماها چكارهايم كه برويم بنشينيم با اينها صلح كنيم . اين دنيايى كه هى فرياد مىزنند به اينكه
هامش
( 1 ) - بحار الأنوار ، ج 101 ، ص 371 ، ح 7 . « اسلام آنچه را كه قبلًا بوده ، مىپوشاند » .