انداخت ، هياهو راه انداخت ، اين به طرف خودش بكشد ، او به طرف خودش بكشد ، اين از ايمان معلوم مىشود كه حظ صحيح نبرده است . اين كه بايد ايمان در قلب اين تأثير بكند ، نكرده است .
ايمان راستين ، باورمندى قلبى
ايمان فقط اين نيست كه ما اعتقاد داشته باشيم كه خدايى هست و پيغمبرى هست و چه ، نه ، ايمان يك مسألهاى بالاتر از اين است . اين معانى را كه انسان ادراك كرده به عقلش ، بايد با مجاهدات به قلبش برساند كه قلبش آگاه بشود ، بيابد مطلب را . خيلى چيزهاست كه انسان به برهان مىداند كه فلان قضيه فلان طور است يا فلان طور نيست .
لكن چون ايمان نيامده است ، تأثير نمىكند . مثلًا نوع مردم اين طور هستند كه در يك شب تاريكى ، اگر يك مردهاى در محلى باشد پيش او مىترسند بخوابند ، و همه هم عقيدهشان اين است كه مرده هيچ اثرى ندارد . هيچ كارى از او نمىآيد . عقلشان مىگويد كه مرده است . اين مرده حس و حركت ندارد تا بتواند به من ضرر بزند . عقل اين را مىگويد . لكن اين مطلب به قلب نرسيده . مرده شورها به قلبشان رسيده . مرده شورها به واسطه تكرارى كه كردهاند ، عمل تكرار شده ، به واسطهء تكرار ، آنها پيش مرده مىخوابند . هيچ برايشان چيزى نيست . اين فرق ما بين ادراك عقلى و ايمان است . ادراك عقلى [ كه ] آدم مىكند تأثير در آدم ندارد . تا ايمان نباشد ، مسئلهء عقلى را قلبش نفهميده باشد ، باورش نيامده باشد ، آن مسئلهء عقلى تأثيرش كم است .
عالَم ، محضر خداست
ايمان عبارت از اين است كه آن مسائلى را كه شما با عقلتان ادراك كردهايد قلبتان هم به آن آگاه بشود . باورش بيايد . اين محتاج به يك مجاهدهاى است تا به قلب شما [ ، برسد ] . بفهميد كه همهء عالم محضر خداست . محضر خداست . ما الآن در محضر خدا نشستهايم . اگر قلب ما اين معنا را ادراك بكند كه ما الآن در محضر خدا هستيم ، همين مجلس محضر خداست ، اين را اگر - ايمان انسان بر آن راه پيدا نيست - مؤمن بشود انسان