شخصيت اروپايى بايد باشد . اصلًا مملكت ما تزيين بايد بشود به اسماء اينها ! اين مسأله است . آنها همچو كردند مغز ما را و اين طور بار آوردند كه اگر بخواهيم يك چيزى بشويم ، كتاب مىنويسيم ، اولش هم اسم يكى از آنها بايد باشد تا كتابمان را بخرند ! جوانهاى ما بخواهند كتاب بخرند ، اگر چنانچه به اسم ماركس باشد و لنين باشد ، مشترى زياد است . اگر به اسم شيخ الرئيس باشد نه ! با اينكه تمام اينها يك صفحه از كتب شيخ الرئيس را نمىتوانند بفهمند ! ولى مع ذلك چون شرقى است ، از اين جهت . ] . . . [ ملّا صدرا را اسمش را نشنيدهاند ، ملّا صدرا اصلًا اسمش را نشنيدند ، ملّاهاى ما را اسمش را نشنيدند ، اما رجال آنها همه . كتابهاى ما را نمىدانند چه است ، مىگويند « اسلامشناس » ! « اسلامشناس » ، ما اسلامشناسيم . اسلام را نمىدانند چيست تا اسلامشناس باشند ! دو تا جنگ اسلام را مىدانند ! دو سه تا جنگهايى كه واقع شده است . مگر اسلام جنگ است ؟ مگر معارف اسلام جنگ است ؟ از معارف اسلام بىاطلاعاند . اسلام هم وقتى مىخواهند بشناسند ، با حرفهاى اروپاييها مىشناسند . حرفهاى غربيها را مىآورند . فلان غربى اسلامشناس ! اسلامى كه غربىها براى ما معرفى مىكنند ! اين براى اين است كه ما خودمان را باختهايم در مقابل غرب ، شرق خودش را باخته است . تا از اين باختگى بيرون نيايد ، تا محتواى خودش را پيدا نكند ، نمىتواند مستقل باشد .
راه دست يا بى به استقلال ؛ رهايى از خودباختگى
استقلال نظامى يك مسأله است ؛ استقلال فكرى ، استقلال روحى ، مغز خود آدم مال خودش باشد ، همهاش توى آن غرب نباشد ، هر چه مىخواهد بگويد : غرب ، كى گفته ، فلان فيلسوف گفته ، فلان چه گفته ، اين تا شرقيها آن حيثيتى كه خودشان داشتند - و يك وقتى قبلهء همه جا بودند . آن وقتى كه آنها وحشى بودند ، اينها قبله بودند براى آنها - تا اينها آن محتواى خودشان را پيدا نكنند و نشوند يك موجود شرقى و خودشان را نشناسند نمىتوانند مستقل باشند . شما هر چه هم زحمت بكشيد ، تا دانشگاه ما آن مغز غربيش را كنار نگذارد و يك مغز شرقى پيدا نكند ، نمىتواند مستقل باشد . دائماً حرف ،