است و امر به تعقل ، امر به اينكه محسوس را به عالم تعقل ببريد و عالم تعقل ؛ عالمى است كه اصالت دارد و اين طبيعت ، يك شبحى است از عالم ؛ منتها ما تا در طبيعت هستيم ، اين شبح را ، اين حظ نازل را مىبينيم .
در حديث است كه
إِنَّ اللَّهَ تَعَالى مَا نَظَرَ إلَى الدُّنْيا - يا إلى الطبيعة - مُنذُ خَلَقَها نَظَرَ رَحمَةٍ ؛ « 1 »
نه اينكه اين جزء رحمت نيست لكن نظر به ماوراى اين عالم است ، به ماوراى اين طبيعت است . اينهايى كه ادعا مىكنند كه ما عالم را شناختيم و اعيان عالم را شناختيم ، اينها يك ورق نازل كوچكى از عالم را ديدند و اقناع شدند به همان . آنهايى كه مىگويند كه ما انسان را شناختيم ، اينها يك شبحى از انسان - آن هم نه انسان ، شبحى از حيوانيت انسان - را شناختند و گمان كردند كه انسان همين هست . آنهايى كه ادعا مىكنند كه ما اسلامشناس هستيم ، اينها هم يك چيزى از اين مرتبهء نازل اسلام را ديدند و به همين قناعت كردند و گمان كردند كه اسلام را شناختند . انسان به مراتبى كه دارد ، مرتبهء طبيعتش از همهء مراتبش نازلتر است ؛ منتها محسوس ماست . آن چيز چون محسوس ماست ، ما كه طبيعى هستيم و الآن در عالم طبيعت هستيم ، اين محسوس ما را گاهى اشباع مىكند . معنويت نيست الآن ، محسوسات هست .
بهرهگيرى معنوى و توحيدى از علوم
اسلام براى برگرداندن تمام محسوسات و تمام عالم به مرتبهء توحيد است . تعليمات اسلام تعليمات طبيعى نيست ، تعليمات رياضى نيست ؛ همه را دارد . تعليمات طب نيست ؛ همهء اين را دارد لكن اينها مهار شده به توحيد . برگرداندن همهء طبيعت و همهء ظِلهاى ظلمانى به آن مقام نورانى ، كه آخِر مقام الوهيت است . بنا بر اين ، بايد اين معنا كه علوم - ما از آن هم تمجيد مىكنيم ؛ تعريف مىكنيم ؛ همهء علوم طبيعى ، همهء علوم مادى ؛ لكن آن خاصيتى كه اسلام از اينها مىخواهد در غرب از آن خبرى نيست . اگر هم باشد فقط يك چيز نازلى است - آن معنايى كه از علوم دانشگاهها ما مىخواهيم و آن معنايى كه از علوم
هامش
( 1 ) - كنز العمال ، ج 3 ، ص 214 .