نباشد . ) چهارم ، آنكه روى آورى به سوى هر فريضه كه بر تو است كه ضايع كردى آن را ، پس ادا كنى حق آن را . پنجم ، روى آورى به سوى گوشتى كه روييده شده است بر حرام ، پس آب كنى آن را به اندوه ها تا بچسبد گوشت به استخوان و روييده شود بين آنها گوشت تازه . ششم ، آنكه بچشانى جسم را درد فرمانبردارى ، چنانچه چشاندى آن را شيرينى نافرمانى . » اين حديث شريف مشتمل است اوّلا بر دو ركن توبه كه « پشيمانى » و « عزم بر عدم عود » است . و پس از آن ، بر دو شرط مهم قبول آن كه « ردّ حقوق مخلوق » و « ردّ حقوق خالق » است . انسان به مجرد آنكه گفت توبه كردم ، از او پذيرفته نمىشود .
انسان تائب آن است كه هر چه از مردم بنا حق برده ردّ به آنها كند ، و اگر حقوق ديگرى از آنها در عهدهء اوست ، و ممكن است تأديه يا صاحبش را راضى نمايد ، قيام به آن كند . و هر چه از فرايض الهيه ترك كرده ، قضا كند يا تأديه نمايد ، و اگر تمام آنها را ممكنش نيست ، قيام به مقدار امكان كند . بداند كه اينها حقوقى است كه از براى هر يك از آنها مطالبى است ، و در نشئهء ديگر از او به اشق احوال [ مطالبه ] مىكنند ، و در آن عالم راهى براى تأديهء آنها ندارد جز آنكه حمل بار گناهان ديگران را كند و ردّ اعمال حسنهء خود را نمايد . پس ، در آن وقت بيچاره و بدبخت مىشود و راهى براى خلاص و چاره براى استخلاص ندارد .
اى عزيز ، مبادا شيطان و نفس امّاره وارد شوند بر تو و وسوسه نمايند و مطلب را بزرگ نمايش دهند و تو را از توبه منصرف كنند و كار تو را يكسره نمايند . بدان كه در اين امور هر قدر ، و لو به مقدار كمى نيز باشد ، اقدام بهتر است . اگر نمازهاى فوت شده و روزهها و كفّارات و حقوق خدايى بسيار است و حقوق مردم بيشمار است ، گناهان متراكم است و خطايا متزاحم ، از لطف خداوند مأيوس مشو و از رحمت حق نااميد مباش كه حق تعالى اگر تو به مقدور اقدام كنى ، راه را بر تو سهل مىكند و راه نجات را به تو نشان مىدهد . بدان كه يأس از رحمت حق بزرگترين گناهى است كه در نفس گمان نمىكنم هيچ گناهى بدتر و بيشتر از آن تأثير نمايد . انسان مأيوس از رحمت چنان ظلمتى قلبش را فرا بگيرد و چنان افسارش گسيخته شود كه با هيچ چيز اصلاحش نمىتوان نمود . مبادا از رحمت حق غافل شوى و گناهان و تبعات آن در نظرت بزرگ آيد . رحمت حق از همه چيز بزرگتر و به هر چيز شامل است : « داد حق را قابليت شرط نيست » [ 1 ] تو از اوّل چه بودى ؟ در ظلمت عدم قابليت و استعدادى نيست ، حقّ جلّ و علا بى استحقاق و استعداد و بدون سؤال و
هامش
[ 1 ]« چاره آن دل عطاى مبدليست * داد او را قابليت شرط نيست »مثنوى ، دفتر پنجم ، بيت 1537 .