مجرّد مادّهء قابله ندارد ، زيرا كه آن از لوازم اجسام است ، پس تفاسد بر او جايز نيست .
پس ، از اينها نتيجه حاصل شد كه نفس به خراب بدن و مفارقت از آن فاسد و خراب نشود ، بلكه باقى در عالم ديگرى است و فنا براى آن نيست . و اين معاد روحانى است از براى نفوس و ارواح كه قبل از قيامت براى آنها حاصل است ، تا آنكه ارادهء حق تعلق گيرد به عود آنها به ابدان . و ما اكنون در مقام اثبات مطلق معاد هستيم در مقابل منكر مطلق ، و از اين مقدمات به وضوح پيوست .
و ببايد دانست كه از براى نفوس صحت و مرض و صلاح و فساد و سعادت و شقاوتى است كه پى بردن به طرق آن و دقايق مصالح و مفاسد آن براى احدى جز ذات مقدس حق ممكن نيست ، ناچار در نظام اتمّ ، كه احسن نظام است و قبل از اين معلوم شد كه منظّم آن حكيم على الاطلاق است و واقف بر همهء امور است ، تعليم طرق سعادت و شقاوت و هدايت راه صلاح و فساد و اعلام طرق علاج نفوس ممتنع است اهمال شود ، زيرا كه در اهمال آن يا نقص در علم لازم آيد يا نقص در قدرت يا بخل و ظلم بىجهت . معلوم شد كه ذات مقدس مبدأ از تمام اينها برى است : او كامل على الاطلاق و مفيض على الاطلاق است . و در اهمال هدايت طرق سعادت و شقاوت خللى عظيم در حكمت وارد آيد و فساد و اختلال بزرگ بر نظام و مملكت آشكار شود . پس ، در نظام اتمّ لازم شد كه طريق سعادت و شقاوت و طرق هدايت را اعلام فرمايد . و از اين بيان دو نتيجهء واضحه حاصل شد : يكى آنكه شريعت ، كه عبارت از نسخهء اصلاح امراض نفسانيه است ، جز پيش ذات مقدس حق نيست . و ديگر آنكه حق تعالى اعلام آن را ناچار مىفرمايد . و معلوم است يك چنين مقصد بزرگ و علم كامل دقيقى كه عقل عقلا از ادراك آن عاجز است و ربط ملك و ملكوت و تأثير صور ملكيه در باطن نفس را احدى نداند ، لا بد بايد به طريق وحى و الهام واقع شود ، يعنى ، بايد به تعليم حق باشد . و واضح است كه تمام افراد بشر قابل اين خلعت نيستند و استعداد اين مقام و انجام اين وظيفه را ندارند ، و در هر چند قرن يكى پيدا شود كه لايق يك همچو وظيفه باشد و بتواند يك همچو مقصد بزرگى را انجام دهد . حق تعالى او را مبعوث فرمايد كه طرق سعادت و شقاوت را به بشر بفهماند و مردم را به صلاح خود آگاه نمايد . و اين عبارت از « نبوّت عامه » است .
و چون كلام منتهى شد بدينجا ، به طريق استطراد يك مطلبى را بيان مىكنيم ، كه آن را هم به نظر نويسندهء از بديهيات بايد محسوب داشت . و آن اين است كه پس
شرح چهل حديث ( اربعين حديث ) ( فارسى ) — صفحة 200
مساهمون: السيد الخميني
ص٢٠٠