روزگارت تباهتر است ، زيرا كه حجت بر علما تمامتر است .
و اى مدعى حكمت الهى و علم به حقايق و مبدأ و معاد ، اگر عالم به حقايق و ربط اسباب و مسبباتى ، و اگر راستى عالم به صور برزخيه و احوال بهشت و دوزخى ، بايد آرام نداشته باشى و تمام اوقات خود را صرف تعمير عالم باقى نمايى و از اين عالم و مشتهيات آن فرار كنى . تو مىدانى كه چه مصيبتها در پيش است و چه ظلمتها و عذابهاى طاقتفرسايى در جلو است ، پس چرا از حجاب الفاظ و مفاهيم قدمى بيرون نگذاشتى و ادله و براهين حكميه در دلت به قدر بال مگسى تأثير نكرده ؟
پس با اين حال بدان كه از زمرهء مؤمنين و حكما خارج و در صف منافقان محشورى .
و واى به حال كسى كه صرف عمر و همت در علوم ما بعد الطبيعه كرده و سكر طبيعت نگذاشت لا اقل يكى از حقايق در قلب او وارد شود .
اى مدعى معرفت و جذبه و سلوك و محبت و فنا ، تو اگر براستى اهل اللّه و از اصحاب قلوب و اهل سابقهء حسنايى ، هنيئا لك ! ولى اين قدر شطحيات [ 1 ] و تلوينات [ 2 ] و دعويهاى جزاف ، كه از حب نفس و وسوسهء شيطان كشف مىكند ، مخالف با محبت و جذبه است : إنّ أوليائى تحت قبابي لا يعرفهم غيري . [ 3 ] تو اگر از اولياى حق و محبين و مجذوبينى ، خداوند مىداند ، به مردم اين قدر اظهار مقام و مرتبت مكن ، و اين قدر قلوب ضعيفهء بندگان خدا را از خالق خود به مخلوق متوجه مكن و خانهء خدا را غصب مكن . بدان كه اين بندگان خدا عزيزند و قلوب آنها پر قيمت است ، بايد صرف محبت خدا شود ، اين قدر با خانهء خدا بازى مكن و به ناموس او دست درازى مكن : فإنّ للبيت ربّا . [ 4 ] پس اگر در دعوى خود صادق نيستى ، در زمرهء دورويان و اهل نفاقى . بگذرم ، و بيش از اين طول كلام سزاوار من روسياه نيست .
اى نفس لئيم نويسنده كه اظهار مىكنى بايد فكرى براى روز سياه كرد و از اين بدبختى بايد خود را نجات داد ، اگر راست مىگويى و قلبت با زبانت همراه است و سرّ و علنت موافق است ، چرا اين قدر غافلى و قلبت سياه و شهوات نفسانيه بر تو غالب است و هيچ در فكر سفر پر خطر مرگ نيستى . عمرت گذشت و دست از هوى و هوس برنداشتى ، عمرى را در شهوت و غفلت و شقاوت گذراندى . عنقريب اجل مىرسد و پايبند و گرفتار اعمال و اخلاق زشت و ناهنجار خودى . تو خود واعظ غير متعظى و در زمرهء منافقان و دورويانى ، و بيم آن است كه اگر به اين حال بگذرى ، با دو زبان از آتش و دو صورت از آتش محشور شوى .
هامش
[ 1 ] صاحب تاج العروس مىنويسد : « كلمه « شطحات » در ميان متصوفه مشهور شده و در اصطلاح آنان عبارت است از سخنانى كه در حال بيخودى و غلبهء شهود حق از آنان صادر مىشود به طورى كه در آن هنگام جز حق نبينند . » تاج العروس ، ( چاپ مصر ) ، ج 2 ، ص 172 و صاحب دستور العلماء گويد « شطح » سخنى است كه در حال مستى و غلبه سلطان حقيقت گفته شود . و آن كلماتى است كه از آنها بوى هيجان و بيهوده گويى به مشام رسد و ظاهر آن مخالف علم و خارج از حد معروف باشد . » دستور العلماء ، ج 2 ، ص 214 .
امام ( س ) در كتاب مصباح الهداية در منشاء « شطح » نظر دقيقى ارائه نمودهاند . ايشان مىفرمايند :
و الشطحيات كلّها من نقصان السالك و السلوك . ( شطحيات جملگى از كوتاهى سالك و سلوك است . ) مصباح الهداية ، ص 207 .
[ 2 ] « تلوين » يعنى تلون عبد در احوال خود ، يعنى از حالى به حالى گشتن . ابو القاسم قشيرى گويد : تلوين صفت ارباب احوال است ، و تمكين صفت اهل حقايق . پس ما دام كه عبد در طريق است صاحب تلوين باشد . » فرهنگ اصطلاحات و تعبيرات عرفانى ، ص 257 . عبد الرّزاق كاشانى در اصطلاحات گويد : « تلوين دگرگونى احوال عبد است . و اين نزد بيشتر افراد مقام ناقص و پيش ما كاملترين مقامات است . و حال عبد در اين مقام حال كلام خداوند است كه كلّ يوم هو في شأن . » شيخ محى الدين نيز همين سخن را در اصطلاحات صوفيه دارد .
ولى امام ( س ) تلوين را نقص شمرده است نه كمال .
[ 3 ] همانا اولياى من زير قبّههاى منند ، جز من كسى آنان را نمىشناسد . اسرار الشريعه و اطوار الطريقة و انوار الحقيقه ، ص 197 ، مصباح الهدايه و مفتاح الكفاية ، ص 387 ، مرصاد العباد ، ص 127 .
[ 4 ] « همانا اين خانه صاحبى دارد . » سخن عبد المطلب در جواب ابرهه كه براى تخريب خانهء كعبه آمده بود .
بحار الانوار ، ج 15 ، ص 131 ، 136 « تاريخ نبيّنا » ، باب 1 ، حديث 70 ، 71 . سيرهء ابن هشام ، ج 1 ، ص 65 .