است ، و به هر صورت كه صورت آن طايفه است خود را محشور ببيند ، و خود نيز نفهمد كه در دنيا اظهار عقيدهء حقه مىكرده و در سلك امت رسول خاتم ، صلّى اللّه عليه و آله ، منسلك بوده . چنانچه در حديث وارد است كه اهل جهنم اسم رسول اللّه ، صلّى اللّه عليه و آله ، را فراموش كنند و خود را نتوانند معرفى كنند ، مگر بعد از آنكه ارادهء حق تعالى به خلاص آنها تعلق گيرد . [ 1 ] و چون اين خلق به حسب بعضى احاديث از خواص شيطان است ، شايد اعراب جاهليت و انسان داراى عصبيت جاهليت به صورت شيطان محشور گردد . كافى في الصّحيح عن أبي عبد اللّه ، عليه السّلام ، قال إنّ الملائكة كانوا يحسبون أنّ إبليس منهم ، و كان في علم اللّه أنّه ليس منهم ، فاستخرج ما في نفسه بالحميّة و العصب ، فقال :
« خلقتني من نار و خلقته من طين . »
« 1 » يعنى « همانا ملائكه گمان مىكردند كه شيطان از آنهاست ، و در علم خدا چنين بود كه او از آنها نيست . پس خارج كرد آنچه در نفسش بود به حميت و عصبيت ، پس گفت : « مرا خلق كردى از آتش و آدم را خلق كردى از گل . » پس اى عزيز ، بدان كه اين خلق خبيث از شيطان است ، و اغلوطهء آن ملعون و قياس باطل غلطش به واسطهء اين حجاب غليظ بود . اين حجاب كليهء حقايق را از نظر مىبرد ، بلكه تمام رذايل را محاسن جلوه مىدهد و تمام محاسن غير را رذيله نمايش دهد ، و معلوم است كار انسانى كه جميع اشيا را بر غير واقعيت خود ببيند به كجا منتهى شود . و علاوه بر آنكه خود اين رذيله موجب هلاك انسان است ، منشأ بسيارى از رذايل نفسانى و مفاسد اخلاقى و اعمالى شود كه ذكر آنها موجب ملالت است .
پس ، انسان عاقل كه اين مفاسد را از اين خلق فاسد فهميد و به شهادت صادق مصدّق رسول اكرم و اهل بيت معظمش ، صلوات اللّه عليهم أجمعين ، اذعان كرد كه اين ملكه انسان را به هلاكت مىكشاند و اهل آتش مىكند ، بايد درصدد علاج نفس برآيد ، و اگر خداى نخواسته در دل او از اين خلق به قدر خردلى هست ، خود را از آن پاك و پاكيزه كند كه در وقت مهاجرت از اين عالم و انتقال به عالم آخرت و رسيدن اجل مقدر پاك باشد و با نفس صافى منتقل شود . و بايد بداند انسان كه مجال بسيار كم است و وقت تنگ است ، زيرا كه انسان نمىداند چه وقت روز ارتحال اوست .
اى نفس خبيث نويسنده ، شايد در همين حال كه مشغول نوشتنى ، اجل مقدّر
هامش
[ 1 ] مرحوم فيض ( ره ) در علم اليقين ( ج 2 ، ص 1042 و 1043 ) روايتى را با همين مفهوم نقل مىكند .
( 1 ) اصول كافى ، ج 2 ، ص 308 ، « كتاب ايمان و كفر » ، « باب العصبية » ، حديث 6 .