از شارك و توكا رسد هر لحظه صوتى دلرُبا * وز بو المليح و فاخته هردم نوايى دلنشين
بر شاخ باشد زند خوان هر شام چون رامشگران * ورشان بسان موبدان ، هر صُبح با صوت حزين
يكسو نواى بلبُلان ، يكسو گل و ريحان و بان * يكسو نسيم خوش وزان يكسو روان ماء معين
شد موسم عيش و طرب ، بگذشت هنگام كَرَب * جامِ مىِ گلگون طلب ، از گلعذارى مهجبين
قدّش چو سرو بوستان خدّش به رنگ ارغوان * بويش چو بوى ضيمران جسمش چو برگ ياسمين
چشمش چو چشم آهوان ، ابروش مانند كمان * آب بقايش در دهان مهرش هويدا از جبين
رويش چو روز وصل او ، گيتىفروز و دلگشا * مويش چو شام هجر من آشفته و پرتاب و چين
با اينچنين زيبا صنم ، بايد به بُستان زد قدم * جان فارغ از هر رنج و غم دل خالى از هر قهر و كين
خاصه كنون كاندر جهان ، گرديده مولودى عيان * كز بهر ذات پاك آن شد امتزاج ماء و طين
از بهر تكريمش ميان ، بربسته خيل انبيا * از بهر تعظيمش كمر خم كرده چرخ هفتمين
ديوان امام ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: السيد الخميني
ص٢٥٩