آوردهاند اين است كه قول به تجرّد منافى با شريعت است ، و تصريح نمودهاند به اين كه مجرّدى جز ذات مقدّس حقّ نيست . و اين كلام بسيار ضعيفى است ، زيرا كه عمدهء نظر آنها دو امر شايد باشد : يكى ، قضيّهء حدوث زمانى عالم ، كه توهّم شده مجرّد بودن موجودى جز حق با آن منافى است . و يكى ، فاعل مختار بودن حق تعالى است ، كه گمان نمودند با تجرّد عالم عقل و ملائكة اللّه مخالف است . و اين هر دو مسئله از مسائل معنونه است در علوم عاليه . و عدم تنافى اين قبيل مسائل با موجود مجرّد به وضوح پيوسته . بلكه قول به عدم تجرّد نفوس ناطقه و عالم عقل و ملائكة اللّه با بسيارى از مسائل الهيّه و كثيرى از عقايد حقّه منافى است ، كه اكنون مجال بيان آنها نيست . و حدوث زمانى عالم ، به آن طور كه اين دسته گمان نمودند ، منافى با اصل مسئلهء حدوث زمانى است ، فضلا از آن كه با بسيارى از قواعد الهيّه نيز مخالف است .
و حق در نزد نويسنده موافق با عقل و نقل آن است كه از براى ملائكة اللّه اصنافى است كثيره ، كه بسيارى از آنها مجرّدند و بسيارى از آنها جسمانى برزخى هستند -
و ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ الّا هُو
. « 578 » و اصناف آنها به حسب تقسيم كلّى آن است كه گفتهاند موجودات ملكوتيّه بر دو قسم است : يكى آن كه تعلّق به عالم اجسام ندارد ، نه تعلّق حلولى و نه تعلّق تدبيرى . و ديگر آن كه به يكى از اين دو وجه تعلّق داشته باشد .
و طايفهء اولى دو قسمند :
يك قسم آنان كه به آنها ملائكهء « مهيّمه » گويند . و آنها آنانند كه مستغرق در جمال جميل و متحيّر در ذات جليل مىباشند و از ديگر خلايق غافل و به ديگر موجودات توجّه ندارند .
و در اولياء خدا نيز يك طايفه هستند كه چنين مىباشند . و چنانچه ما مستغرق بحر ظلمانى طبيعت هستيم و از عالم غيب و ذات ذو الجلال ، با آن
هامش
( 578 ) - « از لشگريان پروردگارت غير او آگاه نيست . » ( مدّثّر - 31 )