گرچه معاويه سرانجام اصرار داشت كه او را فرزند نامشروع ابوسفيان بداند و برادر خويش بشمارد ولى همانگونه كه در نامهء 44 گذشت امير مؤمنان عليه السلام شديدا اين سخن را انكار مىكند و مىفرمايد : « در زمان عمر بن خطاب ، ابوسفيان سخنى بدون انديشه و فكر يا بر اثر تحريك شيطان گفت ( منظور اين است كه زياد را فرزند نامشروع خود خواند ولى اين سخن كاملًا بىپايه بود ) سخنى كه نه با آن ، نَسَب ثابت مىشود و نه استحقاق ميراث را همراه دارد » ؛ (
وَقَدْ كَانَ مِنْ أَبِى سُفْيَانَ فِى زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَةٌ مِنْ حَدِيثِ النَّفْسِ وَ نَزْغَةٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّيْطَانِ لَايَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ وَلَا يُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ
) . و به اين ترتيب او را فرزند مشروع پدرش دانست و از وسوسههاى معاويه كه او را برادر خود مىخواند برحذر داشت . هرچند همانگونه كه گفتيم وسوسهها بعد از دوران على عليه السلام و صلح امام حسن عليه السلام كار خود را كرد و زياد را براى هميشه گمراه و بدبخت نمود و عجب اينكه خود او نيز طبق بعضى از روايات به اين گمراهى اعتراف كرد و دربارهء گذشتهء خود تأسف خورد ولى چه سود ؟ چنان در دام معاويه و هواى نفس بود كه راهى براى بازگشت پيدا نمىكرد . « 1 »
3 . عدالت و سختگيرى و خشونت
واژهء عدالت از چيزهايى است كه همه عاشق آناند و نخستين شرط نظام جامعهء اسلامى شمرده مىشود ولى كمتر كسى از حكمرانان و زمامداران تاريخ توانستهاند آن را اجرا كنند جز انبيا و اوصيا كه همواره در خط عدالت اجتماعى گام برمىداشتند هرچند هميشه با موانعى روبرو بودند .
با اينكه همه ، آثار شوم ظلم و بىعدالتى را مىدانند ولى از آنجا كه رسيدن به
هامش
( 1 ) . در اين زمينه مرحوم علامه مجلسى روايت بسيار مشروحى در بحارالانوار نقل مىكند كه بسيار عبرتانگيز است . ( بحارالانوار ، ج 33 ، ص 261 ) .