ضحاك و عبد الملك با ابن اشعث و ابن زبير و جنگ يزيد بن عبد الملك با بنىالمهلب و جنگ هشام با زيد بن على ، در اين ايام حكومت مستقرى داشتند اما هنگامى كه وليد بن يزيد به حكومت رسيد و پسر عمويش يزيد بن وليد به جنگ او برخاست و او را به قتل رسانيد بنواميه با هم اختلاف كردند و وعدهء الهى فرارسيد و در اين زمان بود كه دعوت كنندگان بهسوى بنى العباس در خراسان برخاستند و مروان بن محمّد از جزيره آمد و طالب خلافت بود . ابراهيم بن وليد را از خلافت خلع كرد و گروهى از بنىاميه را به قتل رسانيد و حكومتشان سست شد و دولت هاشمى روى كار آمد و نمو كرد و حكومت بنىاميه بهكلى زايل شد و زوال نهايى آن به دست ابومسلم خراسانى بود ( و عجب اينكه ) او در ابتداى كار فردى بسيار ضعيف ، فقير و مسكين بود و اين شاهد خوبى براى گفتار امام عليه السلام است كه لشكر او را تشبيه به كفتار كرده است . « 1 »
اين احتمال نيز وجود دارد كه تشبيه ابومسلم و يارانش به كفتار نه بهدليل ضعف و ناتوانى آنها بود ؛ آنها مردانى شجاع و نيرومند بودند ولى همچون كفتار تدبير كافى نداشتند و لذا به آسانى بنىعباس قدرت را از دست آنها گرفتند در حالى كه پايهگذار قدرت آنها بودند ولى بنىعباسِ شيطانصفت و فرصتطلب حكومت را ربودند و ابومسلم را به آسانى كشتند .
در واقع زوال حكومت بنىاميه بهدليل قدرت زياد لشكر ابومسلم نبود بلكه بخش مهمى از آن بهسبب همان اختلافات و جنگ درونى آنها بود كه امام عليه السلام در كلام مورد بحث به آن اشاره فرموده است .
مرحوم شهيد مطهرى در كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران در اين زمينه چنين مىگويد : برخى تاريخنويسان ايرانى اخيراً كوشش دارند كه همهء موفقيتهاى قيام سياهجامگان را مرهون شخصيت ابومسلم معرفى كنند . شك
هامش
( 1 ) . شرح نهجالبلاغهء ابن ابىالحديد ، ج 20 ، ص 182 .